مسئله سينما در جايي متولد شد که هم با پاي کوتاه خلق شد، هم با پايه کوتاه؛ يعني در ديار غرب، اين فيلم‌سازي، اين سينما بازي و مانند آن از همان اول، کودکانه به دنيا آمد و يک چهارپايه کوتاهي زير آن بود که توان رشد ندارد. نشان کودکي آن است که هنوز متأسفانه از هنرمندان به عنوان بازيگران ياد مي‌کنند. اين کار شريف انساني شده بازي براي اينکه اين کودکانه است و چون کودکانه است، جز بازي چيز ديگري نيست. اولين کاري که آقايان انجام مي‌دهيد، اين واژه را از هنر دور کنيد. اين هنر را تقديس کنيد؛ چون جا براي بازي نيست. خداوند سبحان فرمود: نه ما بازيگريم، نه جهان، جهان بازي است «و ما کنا لاعبين». اين اصل اول است.

سينما در آنجا که متولد شد، با پاي کوتاه متولد شد. چهارپايه کوتاهي هم زيرش هست. پس سقفش تا خيال است. آنچه از خيال بگذرد، در سينما و فيلم مطرح نيست. اين مطلب اول است.

اولين راه تطهير و شست‌وشوي فن شريف آن است که از هنر پايين‌تر نياييم و نام بازيگري را حذف کنيم.

سينما در آنجا که متولد شد، با پاي کوتاه متولد شد. چهارپايه کوتاهي هم زيرش هست. پس سقفش تا خيال است. آنچه از خيال بگذرد، در سينما و فيلم مطرح نيست

مطلب دوم آن است که همه علما و دانشمندان، معقول را متخيل مي‌کنند، بعد متخيل را محسوس. روش تمام کارهاي علمي اين است. طبيبي مثل زکرياي رازي يا فيلسوفاني مثل بوعلي و فارابي يا عارفي مثل سيد حيدر آملي، يک مطلب ملکوتي عميق را در جان خود دارند. اگر بخواهند آن را بيان کنند، يا به فارسي يا به تازي، يک مقدمه و چند فصل و نتيجه براي آن ذکر مي‌کنند. وقتي اين را در حوزه خيال ترسيم و مهندسي و نقشه‌‌برداري کردند، آن وقت دهان باز مي‌کنند و به عنوان تدريس، درس مي‌گويند يا دست به قلم مي‌برند و تأليفي مي‌نويسند. همه دانشمندان، اگر بخواهند معقول را محسوس کنند و به گوش يا چشم برسانند، از رهگذر خيال مي‌رسانند. اين کار، هميشگي است و در قوس صعود، اگر شاگرد بخواهد استاد بشود (اگر مي‌خواهد هميشه عمرش، شاگرد بماند که مي‌ماند)، اين محسوس را متخيل مي‌کند. سپس آن متخيل را معقول مي‌کند و مي‌شود حکيم. اگر در همان محدوده خيال بود و براي ثمره، درس خواند، ديگر استاد نخواهد شد. او همان محفوظات را در حوزه خيال دسته‌بندي مي‌کند و در سر امتحان مي‌گويد و تمام مي‌شود، اين از حس به خيال و از خيال به حس. سعي صفا و مروه‌اش همين است. اينکه نمي‌آيد محفوظات را سر کلاس درس بگويد، اگر بگويد، مجتهدپرور که نيست؛ اين معقول را چه فارسي، چه تازي براي او فرق نمي‌کند، چه عبري و چه غير عبري.

زيد بن ثابت مي‌گويد وجود مبارک رسول گرامي اسلام به من دستور داد بروم لغت يهودي‌ها و سرياني‌ها را خوب ياد بگيرم تا نامه‌هايي که يهوديان براي پيامبر مي‌نويسند، بخوانم و جواب نامه‌هايي را که حضرت دستور مي‌دهد و املا مي‌کند، من به زبان سرياني بنويسم و به آنها منتقل کنم. زبان روز را ياد گرفتن جزو دستورهاي اسلامي است؛ معقول را متخيل کردن و متخيل را محسوس کردن کار رهبران فکري است. محسوس را متخيل کردن و همين جا، جا نزدن، جامد نبودن، راکد نبودن و بالا رفتن، کار رهرواني است که مي‌خواهند به مقام علمي برسند، نه ثمره بگيرند.

مطالب بعدي اين است که نه تنها در حوزه‌هاي علمي و دانشگاه، بلکه در کتاب‌ها و ادبيات اخلاقي هم همين‌طور بود. کليله و دمنه از همين گونه است که هم به فارسي و به عربي و به زبان‌هاي ديگر ترجمه شده. يک گاو بود و يک گوسفند بود و يک شير همه بود که اول اتحاد اينها را به هم زد و بعد هر سه اينها را دريد. آن بزرگوار که کتاب کليله و دمنه را نوشت، مطلب معقول را متخيل کرد، بعد به صورت گاو و گوسفند درآورد؛ اين هميشه بوده. سرّ ماندگاري کليله و دمنه که در بين ما ايراني‌ها و چه در بين عرب زبان‌ها که ترجمه شده است، همين است که توانست مطلب جان‌داري را که بالغ است، کودک نيست و قد رشيد و بلندي دارد، عرضه کند.

يک سري از کتاب‌ها هست که قبل از خود مؤلف مي‌ميرد، چنان‌که بعضي‌ها قبل از اينکه جنازه‌هاي افقي بشوند، جنازه‌هاي عمودي هستند. حضرت امير يک بيان نوراني دارد که در آن مي‌فرمايد: يک عده صورتشان، صورت انسان است: «و القلبُ قَلبُ حَيوانِ و ذالک ميّتُ الاحياء.» اين آقا يک جنازه عمودي است. بعد از اينکه قلبش ايستاد، جنازه افقي مي‌شود که نمازش را مي‌خوانند و دفن مي‌کنند. اين انسان نيست، بلکه حيواني است که از نظر انساني مرده است. اين چون نمي‌داند مرگ از پوست به درآمدن است، نه پوسيدن، براي او حل نشده که «الموت ما هو؟» پس خيال مي‌کند که انسان مي‌ميرد و مي‌پوسد. دين آمده است به او بگويد تو که مُردي، از پوست به درآمدي و ابدي هستي؛ نه گم مي‌شوي و نه تو را گم مي‌کنند و نه انسان مي‌پوسد. اگر براي او ثابت شد که مرگ، از پوست به درآمدن است، نه پوسيدن و اگر براي او ثابت شد که انسان، ابدي است، به فکر ابديت خويش است. اگر به فکر ابدي خويش مي‌افتد، بايد کالاي ابدي تهيه کند؛ چون نمي‌پوسد و نمي‌ميرد. آن حق است و صدق است و خير.

همه علما و دانشمندان، معقول را متخيل مي‌کنند، بعد متخيل را محسوس.شاگرد محسوس را متخيل مي‌کند. سپس آن متخيل را معقول مي‌کند و مي‌شود حکيم

بنابراين، از ديرزمان در ادبيات ما بود که معقول را متخيل و متخيل را محسوس کنند، ولي سينما که از غرب متولد شده، اصولاً پاکوتاه متولد شده است و اگر ايمان اسلامي بتواند او را به اندازه انساني رشد بدهد، اين توليد يک فن است، نه توليد يک فيلم؛ يک علمي را زنده کرده، خيلي کار کرده است. اگر ايران اسلامي بتواند سينما را زنده کند، در وهله اول واژه ‌بازي را طرد مي‌کند. ما بازيگر نداريم، خردمندانند، هنرمندانند و حقيقتي را درک مي‌کنند و حقيقتي را عرضه مي‌کنند. دوم اينکه مطالب عقلي را خوب درک مي‌کنند و هنر در اين است که انسان بتواند معقول را متخيل کند. با درس خواندن و بحث کردن، نيمي از قضيه حل است، مثل سرايندگي و شاعر شدن. ذوق اينکه بتواند آن عقلي را خيالي کند، با درس و بحث حوزه و دانشگاه حاصل نمي‌شود، مثل اينکه ساليان متوالي درس بخواند، نظامي گنجوي، حافظ و سعدي نمي‌شود. آن ذوق سرايندگي چيز ديگري است که در همه نيست. انسان هر چه مشاطي‌گري بکند، يوسف نمي‌شود؛ چون آن يک چيز ديگر است. اگر درس بخواند که هنرمند بشود، نمي‌شود؛ مثل اينکه درس بخواند که شاعر بشود، اين نيست. ممکن است شعر حفظ بکند و در ميز مشاعره بنشيند، ولي اينکه بتواند طبع رواني داشته باشد تا همه جذب بشوند، چنين نيست. پس کسي با مشاطه‌گري، يوسف نمي‌شود؛ با حفظ شعر، کسي سعدي و حافظ نمي‌شود؛ با بازي درآوردن، کسي هنرمند نمي‌شود، بلکه خلاقيتي لازم است که بتواند آن معارف عقلي را به صورت خيال درآورد؛ همان کاري که کليله و دمنه کرده، منتها در سطح بالاتر که هزار سال بالاتر از اوست.

مطلب بعدي آن است که 26 ماده‌اي را که در اين همايش داشتيد، مرور کردم. اول اينکه ديني بودن يک مطلب، تخصصي است که نشان دهد چه مطلبي ديني هست و چه مطلبي ديني نيست، ولي ديني بودن بسياري از مطالب، روشن و شفاف است؛ حق بودن، صدق بودن، امين بودن، پاک بودن، چيزهاي روشن و شفاهي است. همين طهارت روح را انسان بايد درون داستاني بيان بکند. مگر کتاب کليله و دمنه مطالب عقلي و فلسفي را بيان کرده است؟ بيان کردند يک شيري بود و يک گاوي بود و گوسفندي بود. براي اينکه هر سه را ببلعد، بين هر سه اختلاف انداخت و اتحاد را از اينها گرفت و تک‌تک اينها را خورد. اين به طور يقين، ديني است. حفظ وحدت، حفظ انسجام جامعه و پرهيز از اختلاف، مسائلي است که انسان بر انجام آنها توانايي دارد و همواره يک چيز روشن و شفافي است. حالا که بخواهد آيه قرآني را به صورت قصه‌اي نظير فيلم حضرت يوسف يا فيلم وجود مبارک پيامبر اکرم9 يا داستان حضرت علي7 در بياورد، اين کارها البته تخصص ديني مي‌خواهد، ولي بسياري از مسائل اخلاقي هستند که براي ما شفاف و روشن است. براي مثال، انسان حرفي نزند که ديگري به بي‌راهه برود يا راه فرد ديگري را ببندد يا روميزي و زير ميزي نگيرد. بيان نوراني حضرت علي7 را که مي‌گويد رشوه، لجن است، مي‌تواند بگويد. ما همچنين باور نکرديم که گناه بدبوست و بويش يک وقتي درمي‌آيد، خيال مي‌کرديم که افسانه است. در روايتي از حضرت علي7 هست که آن بزرگوار به کسي که زير لباسش به عنوان رشوه، حلواي شيرين آورده بود، فرمود: اگر صدقه باشد، به ما نمي‌رسد و اگر قصد رشوه داري (مختبطٌ انت)، مگر ديوانه‌اي؟ رشوه، سم است و بوي بد دارد و بالاخره انسان را رسوا مي‌کند. ما خيال مي‌کنيم رسوايي زيرميزي و روميزي اين است که بعد از دو سال، يک کسي در روزنامه بنويسد و انسان رسوا بشود؛ اين نيست. اگر کسي يک مشت زباله را در جيب دارد، بالاخره اگر قايم هم کند، بويش درمي‌آيد. ما بايد باور کنيم اين روميزي و زيرميزي و به عنوان رشوه، زباله است.

گوشه‌اي از اين حرف‌ها در سريال حضرت يوسف گذشت. خود يوسف در مصر، پيراهنش را به يک مسئول داد و گفت پيش پدرم ببر که چشم نابينايش بينا مي‌شود. گفته‌اند فاصله مصر و کنعان هم هشتاد فرسخ هست. تا از دروازه مصر حرکت کردند، يعقوب بوي يوسف را استشمام کرد. با جمله اسميه گفت: «اني لاجد ريح يوسف لولا ان تقندون.» اين بو شنيدن يعني چه؟ آيا اين افسانه است؟

سينما که از غرب متولد شده، اصولاً پاکوتاه متولد شده است و اگر ايمان اسلامي بتواند او را به اندازه انساني رشد بدهد، اين توليد يک فن است، نه توليد يک فيلم؛ يک علمي را زنده کرده، خيلي کار کرده است

همان‌گونه که چشم ظاهري، گوش ظاهري و يک شامه ظاهري داريم، وقتي خوابيديم، چيزهايي را مي‌بينيم، مي‌شنويم و استشمام مي‌کنيم. آنان‌ که پر بخورند، در فضاي خودشان خواب مي‌بينند؟ آنان‌ که ملکوتي‌انديش هستند، خواب بيروني مي‌بينند. رؤياي صادقه حق است. ما با کدام بدن مسافرت مي‌کنيم؟ کسي که غذاي طيب و طاهر خورده، کم خورده، با عبادت خوابيده، خواب مي‌بيند که حرم رفته يا مشهد رفته و فلان جا، مشکل کسي را حل کرده است. اين بدن در بستر است. پس با کدام بدن مسافرت کرده است؟ همه ما در مدت عمرمان يا خواب صادقه ديديم يا رؤياي صادقه ديگري را شنيديم. موقعي که اين بدن پوسيد، با‌ آن بدن، زنده هستيم که همه ما آن بدن را تجربه کرديم. آن بدن به فاصله هشتاد فرسخي هم بو استشمام مي‌کند،‌ هم مي‌بيند و هم به طرفة‌العيني مي‌رود. کسي که خواب ديده به مشهد مشرّف شده است، خودش را در مشهد مي‌بيند، در نجف يا غرب و شرق مي‌بيند، ما با او زنده هستيم. اين نموداري از ما است که بعد از مرگ همانيم.

مرحوم کليني نقل مي‌کند که بشر اولي مي‌خوابيد، ولي خواب نمي‌ديد. انبيا مي‌گفتند که بعد از مرگ خبري هست، اطاعت کنيد، بي‌راهه نرويد و راه کسي را نبنديد و خلاف نکنيد. آنها مي‌گفتند اگر ما دستور خداوند و پيامبر را گوش بدهيم، چه مي‌شود؟ مي‌گفتند بهشتي هست، جهنمي هست، حسابي است، کتابي هست. اينها انکارشان بيشتر مي‌شد و مي‌گفتند انسان که مي‌ميرد، مي‌پوسد و تمام مي‌شود. مرده‌هاي قبرستان برنگشته‌اند و برنمي‌گردند. کم‌کم خدا، رؤيا را نصيب اينها کرد. اينها آمدند پيش انبيا و گفتند: اينها چيست که وقتي خوابيديم، خواب مي‌بينيم. انبيا فرمودند: اينها نمونه‌هايي از چيزهايي است که ما به شما مي‌گوييم. اگر اين بدن لاشه شد و به خاک سپردند، با آن بدن محشور هستيد و اگر گفتند قبر و برزخ، اين لاشه نيست. کم‌کم اينها فهميدند که حسابي و کتابي هست. اگر اين شد، ما با آن شامه استشمام مي‌کنيم.

حضرت علي7 فرمود: اين لجني که آوردي، خيلي بدبوست. حضرت وقتي مي‌فرمايد: «لو کشفت غطا ما الزدت يقينا»، بو را هم استشمام مي‌کند. فرمود:‌ آنچه در لباس داري؛ يعني حلواي شيرين، بگويم مثال چيست؟ سپس فرمود: اگر غذايي را يک مار بزرگ (افعي) بخورد، دوباره بالا بياورد، بالاآورده اين افعي را کسي خمير کند، آيا هيچ آدم عاقلي رغبت مي‌کند به اين لب بزند؟ گفت: نه. گفت: آنچه تو زير لباس داري، همين است. انسان، بالاآورده خودش را نمي‌خورد، چه برسد به بالا آورده مار که دو بار از مسير افعي گذشته است. معناي رشوه همين است. اينکه شما مي‌بينيد مفاسد اقتصادي و مشکلات اقتصادي دامن‌گير فلان کشور شد و بالاخره به جايي هم نرسيد، همين است. با لجن نمي‌شود کشور را اداره کرد و هنر مي‌تواند اين را بيان کند، کاملاً مي‌تواند بيان کند. ديني بودن اين مسائل هم آسان است و تخصص نمي‌خواهد. انسان چند سال درس بخواند تا بفهمد که باطن رشوه، لجن است يا نه؟ اينها چيزهاي روشني است. مطالب عميق فلسفي و فقهي که لازم نيست در فيلم‌ها بيايد، همين مسائل اخلاقي بايد بيايد! حالا اگر هنرمند بخواهد قصص قرآني را بياورد، تخصص مي‌خواهد.

بنابراين، همان‌گونه که ما محسوس را متخيل مي‌کنيم و سپس متخيل را معقول مي‌کنيم، شما رهبران فکري و فرهنگي جامعه هم بايد اين راه و روش را داشته باشيد. جهان امروز با تئاتر و سينما و فيلم زندگي مي‌کند. گفتار و نوشتار، هنر سينما را ندارد؛ يعني گفتار و نوشتار، امري تک بعدي است ولي وقتي به صورت صحنه درمي‌آيد، هم گوش مي‌شنود، هم چشم مي‌بيند، هم ذايقه گفتند مي‌گسار معروفي به ساقي‌اش مي‌گفت: آنچه در ساغر داري و به من مي‌دهي، اين قدح را پر کن و به من بگو اين شراب است (و قل لي هي خمرٌ). گفتند: شما که مي‌داني اين شراب است، چرا من بگويم اين شراب است؟ گفت: من مي‌بينم اين شراب است، بوي شراب را هم استشمام مي‌کنم، طعم شراب هم به ذايقه من مي‌رسد، ولي مي‌خواهم گوشم لذت ببرد. وقتي گفتي شراب است، من لذت مي‌برم. الان سينما اين است؛ يعني چشم و گوش را تأمين مي‌کند.

ديني بودن يک مطلب، تخصصي است که نشان دهد چه مطلبي ديني هست و چه مطلبي ديني نيست، ولي ديني بودن بسياري از مطالب، روشن و شفاف است؛ حق بودن، صدق بودن، امين بودن، پاک بودن، چيزهاي روشن و شفاهي است. همين طهارت روح را انسان بايد درون داستاني بيان بکند. مگر کتاب کليله و دمنه مطالب عقلي و فلسفي را بيان کرده است؟
 

هندسه فضايي وقتي رشد کرد که اين دست‌سازهاي هنري رشد کرد. پيش‌تر که مسئله اُقليدوسي را مي‌خوانديم، درک کُره خيلي سخت بود؛ براي اينکه آن استاد که روي کاغذ دايره مي‌کشيد، ما کره تحويلش مي‌داديم يا اگر مربع مي‌کشيد، ما بايد مکعب مي‌فهميديم، براي اينکه فضا سه بعدي بود، يک بعد ديگر که در سطح نمي‌آمد و با دو لبخند جهان را مي‌ديديم. ولي الان که اين ترسيم شد، ابزار ساخته شد. سه بعدي هندسه فضايي خيلي رشد کرده است و آدم هر سه بعد را مي‌بيند. طول و عرض و عمق را مي‌بيند و طول و عرض و ارتفاع را مي‌بيند.

بنابراين، اول اينکه خواهش مي‌کنيم مسئله بازي را برداريد و خودمان هم بازيگر نباشيم. جهان الان غرق فساد است و چشم جهان هم به هنر است. درست است کتاب، سخنراني و مسجد و حسينيه در قشري از مردم اثر مي‌گذارد، ولي سينما حرف اول را مي‌زند، به شرطي که خودش را آلوده نکند. در پاسخ به اينکه چه جور جهان غرق فساد است؟ بايد گفت شما ببينيد بودجه‌هاي نظامي بسياري از کشورها الان آشکار هست. قسمت مهم بودجه کره زمين، صرف آدم‌کشي است. تنها خاورميانه که نيست. کارخانه‌هاي سلاح‌سازي و آدم‌کشي، هواپيماهاي شکاري بمب‌افکن و افسران دانشکده‌ها و پژوهشکده‌هاي آدم‌کش سه شيفته کار مي‌کنند که البته بيست درصد از آن صرف رذايل اخلاقي است. از يک نگاه، سي درصد آن صرف خوراک و پوشاک مردم مي‌شود و هفتاد درصد بودجه هدر مي‌رود. هنر بايد اين امر را اصلاح کند.

جمعيت عالمان دين، کليساها، کنيسه‌ها، مسجدها و حسينيه‌ها، گروه اندکي هستند. مردم شبانه‌روز با رسانه رسمي کشورها سر و کار دارند که اگر طاهر باشند، هم خودش را نجات مي‌دهد و هم امت را اصلاح مي‌کند. اين سخن هم که مي‌بينيد بزرگاني فرموده‌اند صورت مبارک معصومان: در فيلم‌ها ديده نشود، پيش از اين در تعزيه‌ها ديده مي‌شد، ولي او اهل نماز شب بود. پس همه بعد از تعزيه مي‌رفتند و مي‌گفتند اين بچه را دم بزن، دعا بکن، پشت سر او نماز جماعت مي‌خواندند. اگر هنر جايگاه اصلي خودش را پيدا کند، آن وقت خيلي از مسائل حل مي‌شود. بنابراين، رسالت شما خيلي مهم است. بايد خود را هنرمند بدانيد، نه بازيگر و پايه اين هنر را بلند کنيد و به سمت معقول برويد.

بايد جامعه را با عقلانيت اداره مي‌کنيد، نه با خيال. در خلال ديداري هم که با بعضي از همکاران شما داشتم، بيان کردم که بهترين راه، عدل‌محوري است، نه اعتدال‌محوري. اعتدال چيز بسيار پست و بدي است. اعتدال همان است که سرمايه‌داران غرب مي‌گويند ما مأمور به عدل نيستيم، بلکه ما مأمور به اعتداليم. اعتدال يعني تقاضا و عرضه و هرچه مردم مي‌خواهند، ما بايد توليد کنيم؛ ولي عدل يعني هرچه حق است، توليد کنيم. اگر هرچه مردم مي‌خواهند توليد کنيم، مي‌شود تقاضا و عرضه. بدين ترتيب، بين هنر با کالافروشي فرقي نيست. ما نبايد بگوييم تقاضا و عرضه چيست، بايد ببينيم نياز واقعي فطري جامعه چيست و فساد اخلاقي را با چه چيزي مي‌شود اصلاح کرد.

ان‌شاءالله خداوند همه شما را موفق بدارد و بتوانيد اين هنر را احيا کنيد و به برکت جمهوري اسلامي، آنهايي که متوليان اصلي هنر و سينما بودند، از شما ياد بگيرند؛ به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

×