پیش درآمد:

تاریخ شفاهی یکی از روش‌های مطرح و مؤثر برای تاریخ‌نگاری است. روشی که ماده تاریخی آن در فرآیند مصاحبه فعال به دست می‌آید، تا در سبک‌ و قالب‌ی متفاوت به جامعه عرضه گردد. تاریخ شفاهی به شرح و شناسايي وقايع، رويدادها و حوادث تاريخي بر اساس ديدگاه‌ها، شنيده‌ها و عملكرد شاهدان، ناظران و فعالان آن ماجراها مي پردازد. اگر فایده تاریخ را گردآوری تجارب بدانیم، تاریخ شفاهی یکی از بهترین انواع تجربه اندوزی است و اگر دانش تاریخ شفاهی را گسترش دهیم و به حوزه های مختلف بکشانیم، می‌توانیم از تجربه های زنده و به روز بهره مند باشیم. ما در این مجموعه برآنیم که با گسترش تاریخ شفاهی در حیطه سینمای معاصر، تجریه های نهفته را در معرض بهره مندی قرار دهیم

در تاریخ شفاهی بخش هایی از تاریخ مد نظر است که در تواریخ رسمی، همیشه وجود ندارد و این امر یکی از عواملی است که آنرا برای مخاطبین جذاب میکند. تاریخ شفاهی مایه های تحلیلی بیشتری دارد و به نوعی تفسیر تاریخی است نه تاریخ. و مردم به تاریخ تحلیلی بیشتر علاقه مند هستند. چراکه برای درک تاریخ، «تحلیل» تاریخ، شیرین تر و موثرتر است.

تاریخ شفاهی می تواند فرصتهای نوینی را در اختیار بگذارد وقتی شما شکل گیری یک نهاد را به مصاحبه می‌گذارید، چیزی ورای اسناد مربوطه را دنبال می‌کنید. آنجا که مصاحبه گر خود درگیر تشکیل آن نهاد باشد، بسیاری از مباحث پیش از تشکیل آن نهاد، نزاعهایی که به شکل گیریها منتهی شده، ذهنیت‌ها و اهداف پشت پرده‌ای که در تشکیل آن نهاد بوده و بسیاری از مسائل دیگر را منتقل میکند. در اسناد رسمی، هیچ گاه از انگیزه‌ها به شکل مستقیم سخن به میان نمی‌آید در حالی که در مصاحبه حضوری، بسیاری از انگیزه‌های ریز و پشت پرده بیان می‌شود. فضای حاکم بر تشکیل آن نهاد ترسیم یشود. همین طور بسیاری از مسائلی که در تاریخ نویسی رسمی از آنها سخنی به میان نمی آید و اغلب تصور می شود که حرفهای بی خاصیتی است، درحالی که کلید حل برخی از مشکلات در زمینه تاریخ خواهد بود. در تاریخ شفاهی روی نقش افراد تأکید ویژه صورت می گیرد.

اما در تاریخ شفاهی دچار مشکلات مهمی هم هستیم، به صرف آن که به انگیزه‌ها توجه شده و یا روی نقش افراد تکیه می‌شود، همیشه جای نقض و ابرامهای سرسختانه است. آنجا که عیبی هست همه گریزان هستند و تلاش می کنند خود را بی تقصیر جلوه دهند و آنجا که لطفی هست، ای بسا خود را جلودار آن دانسته و دیگران را تحت الشعاع خود قرار می دهند. گذر زمان یکی دیگر از بدترین آفت ها و آسیب های تاریخ شفاهی است. حافظه از دست می رود و انسان به اشتباه مطالبی را نقل می‌کند. بدتر از آن، این مشکل است که گاهی تغییر رویکردها و نگرشها در مرور زمان، موجب بازسازی ذهنی خاطرات میشود که در این صورت اعتماد بر درستی آن ها نمی توان کرد. هرچه این گذر زمان بیشتر باشد، اینگونه آسیبها  بیشتر میشود. دوستیی ها و دشمنی های بعدی میان افراد درگیر در یک ماجرا، ممکن است روی بیان آنها تأثیر بگذارد. اما یکی از مهم ترین محدویت ها این است که برخی از تواریخ شفاهی، مشکل برخورد افراد با یکدیگر را دارد. این امر موجب آن است که طرفین مصاحبه از گفتن برخی مسائل خودداری کنند. امری که در تواریخ قدیم، به خصوص در بیان گذشته دور کمتر وجود دارد. اما در تاریخ شفاهی شما با دوره‌ای سروکار دارید که طرف های ماجرا ممکن است زنده باشند. یا موضوع ممکن است از حساسیت خاصی برخوردار باشد. در این صورت، مصاحبه شونده و حتی مصاحبه کننده، درگیر رویدادی شوند که برای آنان مشکل ایجاد کرده یا اجازه ندهد که تبیین درستی از واقعیت داشته باشند.

چه راه حلی برای رهایی از این محدویت‌ها وجود دارد؟ حقیقت آن است که منابع شفاهی هم مانند بسیاری از منابع دیگر، نیازمند تدقیق و اصلاحند. باید روش هایی برای تنقیح آنها یافت. چنانچه در نقد اخبار تاریخی، مقایسه میان اخبار یک موضوع را راه حل مناسبی برای ارزیابی می دانیم، در تاریخ شفاهی برای ارزیابی یک واقعه، با افراد بسیاری که درگیر سینمای معاصر بوده اند، مصاحبه کرده ایم و بر مخاطب است که از مقایسه میان آنها، تا اندازه ممکن در دستیابی به واقعیت ساعی باشد.

همچنین ایجاد تلفیق میان آنچه در مصاحبه ها به عنوان تاریخ شفاهی گفته شده با اسنادی که از آن ماجرا برجای مانده، بسیار اهمیت دارد

نکته دیگر این که همیشه باید اصل بیان وقایع را از تفسیرها جدا کرد. در تاریخ نگاری خصوصا تاریخ شفاهی این آمیختگی فراوان است و باید راهی برای آن اندیشید. یعنی کسی که در صدد بیان وقایع است، مرتب کار تحلیلی می کند و چون خودش درگیر است، تلاش دارد تا چهارچوب های تحلیلی خود را در درون نقل وقایع بیاورد. تفکیک اینها کمک خواهد کرد تا با واقعیت بهتر آشنا شویم.

هرچند تلاش شده که در انجام مصاحبه ها از تیم متخصص و مجرب استفاده شود اما وصول به حقبقت بدون امعان نظر مضاعف شما مخاطب عزیز ممکن نخواهد بود

در خاتمه تاکید دارد که با محدودیتهایی که ذکر شد، خصوصا ذهنیتهایی که ممکن است نقل و تحلیل تاریخ را تحت الشعاع قرار دهد، این سایت سعی خود را در امانتداری مطالب بیان شده مبذول خواهد کرد و مسئولیت صحت و سقم مطالب و تحلیل ها را به عهده گوینده آن واگذار میکند. در خلال مصاحبه ها مکررا اسامی اشخاص مختلف از سوی مصاحبه شونده ها بیان میشود که محتمل است صاحبان آن اسامی از مطالب بیان شده ناراضی باشند. این سایت بنا به وظیفه شرعی و اخلاقی و قانونی، اعلام آمادگی میکند تا هرگونه نقد و نظر و نقض و ابرام ایشان را ذیل مطالب مطروحه انعکاس دهد.

امید است که با سعه صدر و نصایح و نظرات سازنده شما مخاطبان عزیز گامها بعدی را هرچه درست تر برداریم

مقدمه:

عبدالله اسفندیاری، متولد سال 1332 و دارای مدرک جامعه شناسی از دانشگاه تهران است. از نوجوانی علاقه مند به ادبیات و هنر بود و در همان دوران، اولین کارهایش را در حسینیه ارشاد و در همراهی دکتر شریعتی به انجام رسانیده است. وی از شدت علاقه به ادبیات و هنر، در دوران دبیرستان، رشته تحصیلیش را از ریاضی به ادبی تغییر میدهد و برای انجام اینکار موجبات تاسیس این رشته تحصیلی را در دبیرستان علوی فراهم میاورد.

همواره دغدغه سینمای سالم داشته و از این رهیافت به سینمای معناگرا روی آورده است. تئاتر «یک بار دیگر ابوذر« را یکی از دینی ترین کارها میداند و در میان روحانیون با آنهایی حشر و نشر داشته که هنر و سینما و داستان را درک میکردند و از این جهت بسیار به علامه جعفری علاقه مند بوده است.

معتقد است که در سینما باید هم نگاهی به عمق معنا داشت و هم ساعی در حفظ مخاطب عام بود و از این منظر بسیار مخالف فیلم فارسی است. وی از مدیران مطرح دهه شصت میباشد و از مدیران آن دوران با عنوان دیکتاتورهای دلسوز یاد میکند و البته منظورش معنایِ امروزینِ کلمة حکیمِ حاکم در بیان افلاطون است، یک تفکرِ قدیمیِ ریشه دار که اشاره به نوعی رفتار طرفدارانه و دلسوزانه و توام با «باید» و «نباید»، از سوی مسولان برای جهت دهی درست نسبت به موضوعات را دارد.

وی از مدیران دهه شصت است که ارتباطات نزدیک و دوستانه با مدیرانی امثال آقایان محمد بهشتی، علی جنتی و انوار داشته است. مدیریت گروه فیلم و سریال و تئاتر شبکه اول سیما، معاونت فرهنگی بنیاد سینمایی فارابی، عضویت در شوراهای ارشاد، عضویت در هیئت مدیره خانه سینما، مسوولیت حوزه «معناگرا» در بنیاد سینمایی فارابی، از مسئولیتهای وی می باشد.

آقای اسفندیاری خود را مشتاق نوشتن معرفی میکند و البته چندین رمان و فیلمنامه درکارنامه کاری خود دارد. وی همچنین در دهه هفتاد و هشتاد به امر بازیگری و تهیه کنندگی در سینما اشتغال داشته است.

متن ذیل متن مصاحبه با آقای عبدالله اسفندیاری است که حاصل یک گفتگوی صمیمی با ایشان می باشد که در سه بخش ارائه میشود:

متن مصاحبه:

سایت مشاور فیلم: بسم ا... الرحمن الرحیم خدا را شاکرم که فرصت دیگری فراهم شد که حول محور سینما و دین، دین و سینما با مشتقات و زیر مجموعه‌هایش جلسه دیگری داشته باشیم و سعی کنیم که گام‌هایی که برداشته شده را بشناسیم و گام‌های بعدی را طراحی کنیم و هر قدر می‌توانیم برداریم. ما مدت‌هاست که مشغولیم برای کارهای رسانه‌ای و ارتباط کارهای رسانه‌ای و دین. یکی از بخش‌هایش خدمات رسانه‌ای و فیلمنامه است و طی سال‌هایی که این کار انجام شده، در نقطه‌ای قرار داریم که به لحاظ نیروی انسانی و به لحاظ متنها و برنامه‌های تولید شده، جایگاه قابل قبولی به لحاظ پتانسیل‌ها به دست آمده، داریم و در حال بسط هم هستیم. یکی از کارهایی که مدت‌هاست دغدغه بوده و بارها شروع شده تا یک مرحله‌ای هم پیش رفته، گفتگوهایی حول محور سینمای دینی، فیلمنامه دینی، فیلم دینی و رسانه دینی بوده که نقطه شروع زیادی دارد، کارهای زیادی شده، دو سه تا همایش برگزار شده، که شاید در جریان بعضی باشید و دیده باشید. در اینجا قرار است که تجربه‌های سینمای دینی، از کسانی که به نحوی متولی، مدیر، مسئول، نظریه پرداز و یا حتی مجری بودند و بعدا حتی هیچ کدام از اینها نبودند ولی دغدغه‌هایش را داشتند و در بدنه سینمای بعد از انقلاب حضور داشتند برسیم و این تاریخ را تحلیلی و از منظر آن آدم‌ها بررسی کنیم، برای این منظور خدمت شما هم رسیدیم؛ یعنی امیدواریم که نشست‌ها ادامه داشته باشد و بتوانیم بحثها را کامل کنیم که بعد به نظریه هم برسیم. اگر شما شروع بفرمایید، ما می‌خواهیم که تجربه‌های شما از بحث سینمای دینی از اول انقلاب بشنویم، از آقای بهشتی تا حال حاضر، سینمای معناگرا، سینمای معنوی، سینمای روحانی، آسمانی.

قبلش در دبیرستان کار می‌کردیم، من کسی بودم که رشته ریاضی را رها کردم رفتم ادبی، کسی که دبیرستان علوی، ریاضی قبول بشود، بعد برود ادبی؟! ما برای اولین بار در دبیرستان رشته ادبی برقرار کردیم. علت اصلی اش هم این بود که آن موقع خیلی تحت تأثیر آل احمد بودیم، تحت تأثیر کارهای ادبیاتی و روشنفکری که یک کمی جنبه‌های اسلامی هم داشت

آقای اسفندیاری: آقای فرقانی به ما یک سفارش دادند که من ...مطلبی را  نوشتم، فکر کنم سی صفحه باشد، در مقاله یک نگاهی به قبل از انقلاب کردم و بعد هم از بعد از انقلاب و تا اینکه به ‌این قضیه معناگرا می‌رسد. واقعا نوشتن کار سختی است، خدا رحمت کند سیف الله داد اصطلاحی داشت می‌گفت این قلم یک تن دو تن وزنش هست، مهم این است که‌ این را از زمین بلند کنی، بلند که کردی آماده‌ای، ولی وزن سنگینی دارد؛ یعنی بلند کردنش خیلی مهم است که ‌این همت کند و شروع کند به نوشتن. الان من یک جوری هستم که وقتی می‌نویسم دستم که خسته می‌شود و ضمنا ذهن آدم هم خسته می‌شود، هی می‌خواهم سر و ته مطلب را هم بیاورم، هی می‌خواهم و بعد اینطوری می‌گویی و غیره، بعد می‌گویم ولش کن، می‌روم یک کار دیگر می‌کنم، فاصله بیفتد، دفعه بعد شروع می‌کنم که سر و ته قضیه را هم نیاورم، ما به دلیل گرفتاری‌های اجرایی متأسفانه از نوشتن بازماندیم، در حالی که عشق اول من نوشتن است، کارهایی که کردم کارهایی بودند که ولو ساخته نشدند، ولی ماندگار خواهند شد. یکی از سریال‌هایی که نوشته بودم تبدیل به رمان کردم چاپ شد، به همت آقای انواری، آقای انواری خیلی مشوق بود، یک سریالی نوشته بودم به نام گوهرشاد، که ساخته نشد، افتاد در دست اندازهای بده بستانهای صدا و سیما که خودتان بهتر از هر کسی میدانید، تو چه رودربایستی ها و تو چه اولویتهایی و تو چه مسائلی قرار دارد و چون ساخته نشد من تبدیل به رمانش کردم، به نام بر بامهای متصل، چاپش الان در بازار هست، حواسم نبود با خودم بیاورم، فکر می‌کنم یک جلد در خانه داشته باشم، خواستم از انتشارات که چند جلد دوباره به من بدهد که به مردم بدهم، یک رمان دیگر به‌ حجم پانصد صفحه به‌این ضخامت، رمان تاریخی هم هست، اگر تمام شده باشد برای من خیلی جالب است و کار دیگری که کردم آنرا هم می‌خواهم این کار را برایش بکنم، آن هم می دانم ساخته نمی‌شود، همان کار آخوند خراسانی که فیلمنامه اش حدود  ششصد صفحه است، گوهرشاد حدود هزار صفحه بود، حدود ششصد و هفتاد هشتاد صفحه است که امیدوارم تبدیل به رمانش بکنم و ان شاءالله بیاید بیرون، ... سید محمدتقی آخوند خوانساری .... فیلمنامه اش را من نوشتم، در این زمینه کم کاری کردم، حالا اینها جزو کارهای شخصی‌ام هست، ... ما از آن اول آن موقع که جوان بودیم و قبل از انقلاب، عشق ما این بود که یک زمانی بشود مردم در بروند، آن زمان هم زمان امنیت بود، خیلی مهم بود در دوران جوانی  ... خیلی مهم بود در آن دوران ماجراهای مهم تاریخ اسلام عشقمان این چیزها بود و در حد بضاعت قبل از انقلابمان بصورت تئاتر این کار را می‌کردیم، در نوشته‌هایم اشاره‌ای به‌ اینها کردم، مثلا فرض کنید غیر از آن تئاتر یک بار دیگر ابوذر که در حسینیه ارشاد اجرا شد و برای اولین بار در طول تاریخ شیعه در یک حسینیه‌ی تئاتر به معنی مدرنش اجرا شد، نه به معنی تعزیه و این تئاتر تئاتری بود که البته یک بار قبل از حسینیه در مشهد اجرا شده بود، ولی در حسینیه ارشاد، با بازی و کارگردانی نجفی که ‌ایشان هم بوشهری و جنوبی است، یک کارهای کوچکی هم کرد، با بازی او ساخته شد، اجرا شد و این نکته مهمی بود یک نکته تحول بسیار مهمی بود، یادم هست همان شب اول اجرا، قبل از شروع اجرا، در همان صحن اصلی حسینیه ارشاد، دکتر شریعتی آمد جلوی سن، جلوی پرده و یک مقدار صحبت کرد، حدود یک ربع صحبت کرد، صحبتش را هم با این شروع کرد که شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا بر منتهای همت خود کامران شدم و مردم تشویق کردند، حرفش این بود که من می‌خواستم این اتفاق بیفتد، تئاتر در حسینیه بوسیله بچه‌های مسلمان،  ... با هدف اسلامی اجرا بشود. آن زمان من هیجده سالم بود، در آن تئاتر یک سری سیاه پوش بازی می‌کردند که ‌این سیاه پوش‌ها نقش استعاری داشتند، ما جزو آن سیاه پوش‌ها بودیم، ضمنا یک سری کارهای پشت صحنه هم می‌کردیم، کارمان گروهی بود، مثل کارهای دانشجویی که همه با هم کار می‌کنند.

برای اولین بار در طول تاریخ شیعه در یک حسینیه‌ی تئاتر به معنی مدرنش اجرا شد، و این یک نکته تحول بسیار مهمی بود، یادم هست همان شب اول اجرا، قبل از شروع اجرا، در همان صحن اصلی حسینیه ارشاد، دکتر شریعتی آمد جلوی سن، جلوی پرده و یک مقدار صحبت کرد، حدود یک ربع صحبت کرد، صحبتش را هم با این شروع کرد که شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا بر منتهای همت خود کامران شدم

سایت مشاور فیلم: شما در حسینیه ارشاد فعالیت می‌کردید؟

آقای اسفندیاری: البته قبلش فعالیت داشتیم، قبلش در دبیرستان کار می‌کردیم، من کسی بودم که رشته ریاضی را رها کردم رفتم ادبی، کسی که دبیرستان علوی، ریاضی قبول بشود، بعد برود ادبی؟! ما برای اولین بار در دبیرستان رشته ادبی برقرار کردیم، خدا رحمت کند رفتیم پیش مرحوم استاد دکتر روزبه، فیلمنامه‌ایشان را هم نوشتم برای سیما فیلم، به نام روزگار بهی ....  به آقای روزبه گفتیم این همه دکتر و مهندس تحویل اجتماع دادید چکار کردید؟ گفت: منظورتان چی هست: گفتیم نویسنده تحویل ندادید، فکر کرد گفت چکار کنیم؟ ما چند نفر بودیم گفتیم چرا ادبی ندارید؟ همه اش رشته ریاضی و طبیعی دارید، آن موقع سه تا رشته ریاضی طبیعی ادبی بود. گفت شما هشت نفر پیدا شوید من کلاس ادبی راه می‌اندازم، خلاصه ما یک سال هم در جا زدیم تا هشت نفر را جور کنیم، به جای اینکه برویم پنجم ریاضی دوباره از چهارم ریاضی که تمام کرده بودیم، رفتیم چهارم ادبی، این کار را کردیم و آن گروه تشکیل شد، کلاس ادبی تشکیل شد. علت اصلی اش هم این بود که آن موقع خیلی تحت تأثیر آل احمد بودیم، تحت تأثیر کارهای ادبیاتی و روشنفکری که یک کمی جنبه‌های اسلامی هم داشت، مثلا ما نسبت به غلامحسین ساعدی به نام گوهر مراد می‌نوشت در تئاتر، هم علاقمند بودیم آقای ساعدی نمایشنامه‌ای درباب مشروطیت دارد، که یک بخش‌هایی‌اش کاملا این اسلام به معنی انقلابی را بهش توجه کردیم، یا یک رمانی دارد به نام توپ که در این توپ دو تا آخوند هست، یک آخوند ملا امام وردی مشکینی است، یکی ملا هاشم است، ملا هاشم آخوند منفی است ملا امام وردی مشکینی آخوند مثبت است، آخوند انقلابی و شما رمان را بخوانید متوجه می‌شوید که دو وجه مذهب را نشان می دهد. کسانی در این زمینه‌ها کارهایی می‌کردند ما هم علاقمند بودیم در این زمینه‌ها کار بکنیم، یک حرکت آرامی در بچه‌های مسلمان داشت شروع می‌شد، ما هم جزو اینها بودیم، هم می‌خواستیم در عرصه شعر و هم در عرصه ادبیات دراماتیک و قصه نویسی و تئاتر عرض اندام کنیم و بعد هم سینما، سینما یک خرده از ذهن دور بود، چون سینمای آن زمان سینمای فاسدی بود، حالا با آن مقدمات بود که ما در تئاتر حسینیه ارشاد کار کردیم، بعد سربداران را اجرا کردیم، سربداران اولین قیام شیعی در تحت سیطره مغول هست، ما تئاتر سربداران را در زیرزمین حسینیه ارشاد اجرا کردیم و من آنجا نقش بازی می‌کردم،  خیلی از هنرپیشه‌های معروف بعد از انقلاب در این تئاتر بازی می‌کردند، از مشهورها بگویم آقای مصطفی هاشمی تبار جزو مغولها بود خدا رحمت کند، مهرداد مینویی جزو مغولها بود، آقای میرمحمود موسوی داداش میرحسین که سفیر پاکستان بود، شیخ خلیفه مازندارانی بود، حسین حاجی پور از مدیران تلویزیون، مرکز همایشها را ایشان جمع و جور کرد در تهران، نقش شیخ حسن جویی  را بازی کرد، اصلا زن نبود من هم نقش یک دهاتی پیرمرد را داشتم، آقای بهشتی بیشتر تو گروه فکری مشاوران بود، زن توش نداشت، حالا اولین بار داری تئاتر در حسینیه اجرا می‌کنی بعد هم به جای موسیقی - مثلا برای ابوذر می‌خواستیم موسیقی بگذاریم می‌گفتند می آیند حسینیه را منفجر می‌کنند، بالاخره - خدا رحمت کند آقای حسین صبحدل که فوت کرد، اذان گوی انقلاب، ایشان یک آقای اقبالی بود که‌ این آقای اقبال فکر می‌کنم رفت با این گروه‌های مخالف جمهوری اسلامی، ازش خبری ندارم، احتمالا رفته آن طرف، این آقای اقبال یک آوایی درست کرد که می‌خواندیم دسته جمعی می‌گفتیم: یا رب یک گروه جمع، از لای این یا ربها صدای حسین صبحدل می‌گفت: یا رب می آمد بالا می‌گفت یا رب المستضعفین با یک آهنگ خاص کلامی، این موسیقی ابوذر بود، موسیقی نه شاید آوا بود، چون تئاتر خودش نوآوری بود، اولش می‌خواستند موسیقی اول اللیل مال ام کلثوم را بگذاریم آن هم خوب بود، ولی نگران این چیزها بودیم، در سربداران هم موسیقی هایش موسیقی نبود، یک چند جا صدا داشتیم، مثلا یک صحنه‌هایی بود که خیلی - چون سیاسی هم شده بود- در سربداران یک صحنه‌ای بود، آن صحنه‌ای که من بازی می‌کردم آن صحنه مغولها را می آمدند پسر من را می‌گرفتند می بردند، همان مغولهایی که آقای هاشمی تبار بودند، بعد من می‌گفتم تو را خدا پسر من را آزاد کنید پسر من کاری نکرده، پای مصطفی هاشمی تبار را می‌گرفتم، این صحنه را یادم هست، بخدا پسر من بی گناه است آزادش کنید، آن برمی‌گشت با پایش می‌زد تو شونه من را از ر وی سن پرت می‌کرد پایین، می‌گفت او با کارهای خودش امنیت مردم را به خطر انداخته. حالا این صحنه خیلی جالب است، در این صحنه، این طرف مردها بودند، روبرو خانمها، یعنی جدا شده بود، صحنه سن مرکزی بود، از میان اینها هم یک راهی بود که ما پشت صحنه می آمدیم رو سن، گاهی هم از این راه‌ها می‌رفتیم پشت می آمدیم، یک مدرنی بود اجرا شد، حالا یک مردی رد میشد ماست دستش بود رد می‌شد می‌گفتم به من کمک کنید به‌اینها بگویید که بچه من امنیت کسی را به خطر نینداخته آزادش کنید، این کاملا با بی تفاوتی میرفت، این راهی که بین تماشاچی ها بود بعد که من رفتن این را نگاه می‌کردم می‌گفتم بی غیرت، بعد رو می‌کردم به تماشاچی ها می‌گفتم بی غیرتها شماها را اگر ناموستان را بیاید و ببرند جشن می‌گیرید، زمان جشنهای دوهزار و پانصد ساله هم بود، ... گفته بود این سربدارانتان ازش خون می چکد، بروشور را گرفته بود دستش و صحنه عجیبی که در سربداران وجود داشت و برای ما هنوز که هنوز است من این صحنه را یادم نمی‌رود، شیخ حسن جویی می نشست ما هم مریدانش بودیم در مسجد، حالا مسجد چی بود یک حصیر چهار تا فانوس با چوب همین، یعنی استعاری اجرا می‌شد، ما دور شیخ حسن با ما حرف می‌زد و آخر حرفش می‌گفت لعن الله امة قتلتک و لعن الله امة ظلمتک، ما با آن شروع می‌کردیم گفتن، یک وقت دیدیم تمام تماشاچیها، این صحنه را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم هیچ وقت، چنین صحنه‌ای در تئاتر در کشور تکرار نشده، تماشاچی همه با ما می‌گویند: لعن الله امة سمعت بذالک فرضیت به، اصلا نفس در نفس تماشاچی بود تماشاچی با این تئاتر زندگی می‌کرد، سال 50 بود.

سایت مشاور فیلم: یعنی بر اساس تئوری دینی و هنر دینی این شکل می‌گرفت و تئوریسینش آقای شریعتی بود؟

آقای اسفندیاری: سربداران اولین نهضت شیعی در گذشته بود. ... در حسینیه یک گروهی بودند که ‌این گروه در واقع گروه فوق برنامه حسینیه ارشاد بود که ‌اینها بعد انقلاب مسئولین شدند.

آن گروه که در حقیقت یک جور پشت صحنه و فوق برنامه حسینیه ارشاد بود طراحی و اجرا می‌کردند، با رهبری دکتر شریعتی و مشاورت متفکرین دیگری که آمد و رفت داشتند در حسینیه، محمد آلاد پوش فیلمبردار در همین دفتر میرحسین موسوی بود، یک دفتر ساختمانی بود نقشه کشی بود به نام دفتر سمرقند، اینجا بطور عملی شده بود پایگاه پشتیبانی این برنامه‌ها، آقای محمدعلی نجفی بود کارگردان سربداران، عبدالعلی بازرگان و آقای مهندس هندی و آقای مهندس نقره کار که الان مسئولیتی دارد

سایت مشاور فیلم: گفتمانشان هم گفتمان سینمای دینی بود؟

آقای اسفندیاری: بله، سریال سربداران را برای چه ساختند؟ سریال سربداران برای همین ساخته شد، آن موقع در حد تئاتر کار می‌کردیم، انگیزه ما هم تئاتر انقلابی شیعی بود، یعنی وجهش هم شیعی بودن بود هم انقلابی بودن، طبیعی است که در طول زمان پخته تر می‌شوند فرق می‌کنند، منتها یک گروهی بودند که در حقیقت این گروه می‌شود گفت گروه فوق برنامه حسینیه ارشاد بودند، بیشتر یک دفتری بود در خیابان بهار نبش مزین الدوله، اینها را من آنجا ننوشتم، اجمالا به خود کارها اشاره کردم، اینها را چون شما سؤال فرمودید، می‌خواهم دقیقا برایتان همه چیز روشن بشود، هر چقدر همه چیز گفته بشود و شفاف تر بشود بهتر است، آن گروه که در حقیقت یک جور پشت صحنه و پشت صحنه برنامه‌های فوق برنامه حسینیه ارشاد بود طراحی و اجرا می‌کردند، با رهبری دکتر شریعتی و مشاورت متفکرین دیگری که آمد و رفت داشتند در حسینیه، حالا کسان دیگری می آمدند که با آنها صحبت می‌شد، ولی این گروه جوان که ما نسبت به آنها بچه بودیم، فرض کنید آنها آقای شهید حسن آلادپوش پوش بود که جزو سازمان مجاهدین خلق قبل از انقلاب در جریان قتل آمریکایی‌ها ایشان کشته شد، این محمد آلاد پوش فیلمبردار، برادرزاده شهید حسن آلادپوش است، در همین دفتر میرحسین موسوی بود، یک دفتر ساختمانی بود نقشه کشی بود به نام دفتر سمرقند، اینجا بطور عملی شده بود پایگاه پشتیبانی این برنامه‌ها، آقای محمدعلی نجفی بود کارگردان سربداران، یک دفتر هم بود به نام ساغند که کنار این سمرقند بود، در ساغند سید محمد بهشتی بود، مصطفی هاشمی تبار بود، عبدالله فلسفی بود، اینجا در سمرقند غیر از آلادپوش و موسوی و عبدالعلی بازرگان و آقای مهندس هندی و آقای مهندس نقره کار که الان مسئولیتی دارد، اینها یک گروه بودند، ما هم بچه‌ها و جوانهایی بودیم که با اینها همراهی می‌کردیم، فکر می‌کردیم نمایشگاه نقاشی بگذاریم، تئاتر بگذاریم، اینها همه اش در راستای این بود که در حقیقت زبان هنر بیاید در خدمت دین، حسینیه فقط منبر نباشد، فقط روضه نباشد، بلکه با تئاتر، با نقاشی، که‌این سال 50 بوسیله ساواک تعطیل شد و بعد آن گروه سعی کردند یک فیلم بسازند، یک فیلم هم ساختیم، شروع کردیم یک فیلم ساختن، این فیلم اولین تجربه ما بود فیلم 16 میلی متری بود که کارگردانش نجفی بود، نویسنده اش گروهی بود، البته انوار و نجفی و ما با هم کار می‌کردیم، قبل از انقلاب فضا فضای دانشجویی بود، هیچ کس دنبال اسم نبود همه با هم کار می‌کردند، ولی یک نفر بعنوان کارگردان باید مشخص می‌شد. این فیلم را که ساختیم من هم درش بازی می‌کردم، آقای حاجی‌پور هم در آن بازی می‌کرد، این فیلم قرار بود فیلم بلند باشد. اسم موقت گذاشته بودیم، خداوند، بعد داستانش هم داستان درگیری دو تا روحانی بود یک روحانی از دید آن زمان ما.

سایت مشاور فیلم: در این گروه فکری شما روحانی نبود؟

آقای اسفندیاری: بله، مثلا آقا رضا اصفهانی بود که استاد فلسفه بود، ایشان اولین وزیر کشاورزی بعد از انقلاب بود، فلسفه مقایسه‌ای درس می داد و کتابهایش چاپ شده، فوت کرد، آدم بسیار مخلص، بی شیله پیله، آخوند بی عمامه بود، مثل استاد شریعتی پدر دکتر شریعتی یک چنین تیپی. آن فیلم را ما فیلمبرداریش را تمام کردیم، دوران مونتاژش رسید، دو تا از دوستان ما حالا زمان سال 53 است فیلم تمام شده می‌خواهیم مونتاژش کنیم، آن هم بدون اجازه فرهنگ و هنر آن موقع، کاملا زیرزمینی فیلم ساخته شد... ما اصلا کسی را قبول نداشتیم، نظام را قبول نداشتیم که بیاید به استودیوی ما دنبال انقلابی گری بودیم، جوان بودیم، داغ بودیم، تحت تأثیر مسائل زمان بودیم، حنیف نژادها را تازه اعدام کرده بودند، سال 50 که آن سالها سالهای قیام بود؛ یعنی بعضی از صحبت‌هایی که آن موقع می‌شد جور دیگری بود، مثلا لعن الله امة قتلک آن زمان یک معنای دیگری می داد، خیلی معنای انقلابی بود، فضا یک فضای دیگری بود، فضایی بود که خیلی ها سعی می‌کردند از دین هم همه اش انقلاب در بیاورند، به قول یکی از آقایون می‌گفت که از قرآن هم از هر آیه‌ای دو سه تا خمپاره و نارنجک در بیاورند، فضا اینطوری شده بود، تیپ گروه فرقان از چنین فضایی در آمدند، یعنی یک عده‌ای که سعی می‌کردند از هر چیز که در قرآن هست یک مفهوم انقلابی در بیاورند، یک جور جوّزدگی بود در حقیقت، در آن فضا کارهای ما کارهای نسبتا متعادل و قابل قبولی بود و این فیلم را دو تا از دوستان نگران این شدند که ساواک بیاید این فیلم را بگیرد و همه کسانی که در این فیلم کار کردند را دستگیر کند که حساس شده بود سال 53 بگیر بگیر زیاد شده بود، دو تا از دوستان یک نقشه‌ای کشیدند و یک نقشی جلو ما بازی کردند که مثلا این فیلم دزدیده شد که انوار و هاشمی تبار با هم تصمیم گرفتند یکی دیگر هم با آنها بود، ولی ما در جریان نبودیم، ما یک روز  رفته بودیم تئاتر تا  یک نمایش نامه‌ای را ببینیم، با هم رفته بودیم، آمدیم بیرون در صندوق ماشین آقای دوایی، ایشان یک مدتی معاون مالی بود در صدا و سیما، یک مدتی مسئول سیما چوب بود، آقای محمد دوایی هم جزو آن بچه‌ها بود،  آقای دوایی ماشین باباش را گرفته بود، بنز 190 بود تو صندقش این راشا فیلم آنجا بود، ما آمدیم در را باز کردیم دیدیم راشا در صندوق نیست، انوار زد تو سرش نشست کنار جوب، گفت بردند، حالا نگو این آقایون نقشه کشیدند، ما رفتیم تئاتر، با هم در صندوق را باز کردیم کشیدند کنار ظاهرا دزدیدند بعد بردند اصفهان، لای نایلون پیچیدند قایم کردند که بچه‌ها دستگیر نشوند، دیگر احساس خطر رفت بعد از انقلاب، رفتند سراغش در آوردند دیدند همه فاسد شده.

فضا یک فضای دیگری بود، فضایی بود که خیلی ها سعی می‌کردند از دین هم همه اش انقلاب در بیاورند، به قول یکی از آقایون می‌گفت که از قرآن هم از هر آیه‌ای دو سه تا خمپاره و نارنجک در بیاورند، فضا اینطوری شده بود، تیپ گروه فرقان از چنین فضایی در آمدند، یعنی یک عده‌ای که سعی می‌کردند از هر چیز که در قرآن هست یک مفهوم انقلابی در بیاورند، یک جور جوّزدگی بود در حقیقت، در آن فضا کارهای ما کارهای نسبتا متعادل و قابل قبولی بود

سایت مشاور فیلم: بالاخره آن فیلم باید امکان پخش نهایی می‌گرفت و باید می‌گذاشتند که ‌این همه هزینه به ثمر بنشیند.

آقای اسفندیاری: ما فکر کرده بودیم که بفرستیم خارج بتوانیم زیرزمینی پخش کنیم، بالاخره خام بودیم، بعد از این ماجرا بود که یک گروهی تشکیل شد، بعد از حسینیه ارشاد و بعد از این ماجرا که من رفتم زندان نبودم، در آن دوران سال 54 و 55 من زندان بودم نبودم، من را به جرم همین کارهای بچه بازی های آن موقع، کار فرهنگی بود تو خونه تیمی دستگیر شدم، بالاخره آن موقع همه‌اینها بودند، تمام مسلمانهای آن موقع بجز یک نفر همه اشان با مجاهدین خلق بودند، البته در این کتاب اندرزگو چاپ شده در بازجویی من، من با اندرزگو ارتباط داشتم ... یک حرکت منسجمی ‌راه افتاد به رهبری شهید بهشتی، بنام حوزه اندیشه و هنر اسلامی، با همان آقای سید محمد بهشتی و خانم طاهره صفارزاده، هنوز انقلاب نشده بود سال ،55 یک مرکزی تشکیل دادند به نام مرکز حوزه اندیشه و هنر اسلامی، این حوزه هنری الان نه، سال ،55 موسوی گرمارودی که از زندان آمده بود، اینها با هم، یک جایی را راه انداختند، خانم طاهره صفارزاده و شهید بهشتی و آقای نجفی و آقای سید محمد بهشتی و اینها بودند من نبودم، در این برهه من نبودم من زندان بودم، این را راه انداختند که همین جمع باعث شد فیلمی‌ساخته شد به نام جُنگ اثر که الان هست بعد از انقلاب به نمایش در آمد، آن هم آقای نجفی کار کرد، این اولین فیلمی بود که آن بعنوان فیلمی‌که تجربه‌ای بود در زمینه همین مبارزات اسلامی و دین ساخته شد، بعد انقلاب شد خب همه چیز را با خودش برد همه چیز تعطیل شد.

سایت مشاور فیلم: تئاتری که اجرا شد در حسینیه ارشاد بعد از آن دیگر ادامه پیدا نکرد؟ جاهای دیگر؟

آقای اسفندیاری: بله، ما در مساجد و هیئت های تهران، این آثار را ادامه دادیم، از جمله در مسجد جُهستان شمیران که به پیش نمازی آقای موسوی خوئینی ها بود، تئاتر حجر بن عدی اجرا شد، در مسجد باغ فیض.

البته همه اش را خودمان نکردیم، دیگران کردند. فضای قبل از انقلاب موضوعات انقلابی و جذابی را دنبالش می‌رفتیم، بعد حجر بن عدی کار شد، بعد من یک چیزی را نوشتم به نام لحظه‌های ابوذر، غیر از آن یک بار دیگر ابوذر، این یک بار دیگر ابوذر را یک شخصی نوشته بود به نام رضا دانشور و یک صحنه‌ای تک نفره تک گویی بود، داستان این بود که ابوذر در ربذه در بستر مرگ تمام زندگی اش را به یاد می آورد، با خودش واگویه می‌کند، با دیالوگهای بسیار فاخر، مثلا روی صحنه راه می‌رفت یک طنابی آویزان بود، گفتم مدرن بود، انگار آن طناب ابوذر است و خودش هم ابوذر است، دستش را به آن طناب می‌گرفت می‌گفت: بیاد می آوری ابوذر، تو تنها بودی و آنان بسیار مظاهرشان را  دشنام می دادی آنان تو را بعد می‌گفت بدرود ... بدرود ای تنها زینت دنیای من، تنها باز خواهی گشت، کالبد سرد مرا بازخواهی یافت، بعد برمی‌گشت با یک حالتی که یک چیزی یادش آمده می‌گفت: بیهوده به دنبال یاران قدیم راعد مگرد، ابوذر به پیغمبر می‌گفت راعد، راعد پیشرو قبیله است،" بیهوده به دنبال یاران قدیم راعد مگرد، آنان دوستداران زندان خویشند به دوزخ زندگی خلق هیمه می افزاید، همپارگی جورند نشان آنان را در امارتهای بزرگ کوفه بگیر و در چراگاه‌های کاخ سبز دمشق و در روسپی خانه‌ها ناپاک نیمه شب. اینها دیالوگهایش بود، دیالوگهای فاخر قدرتمندی بود و این را خوب هم اجرا می‌کرد، ... تمام تئاتر یک بار دیگر ابوذر این بود؛ یعنی یک نفر بود حرف می‌زد، با ام ذر با خودش و یک صحنه‌هایی یادش می آمد، در حقیقت بازی در بازی بود، بعد یک صحنه‌هایی بود یک سری سیاه پوش این را محاصره می‌کردند با زنجیرهای طلایی، همان مظهر زور و زر و تزویر، او را تهدیدش می‌کردند، یک مقدار استعاری بود و خیلی هم جذاب بود. ولی آن لحظه های ابوذر که من نوشتم چند لحظه از زندگی ابوذر بود، در مسجد باغ فیض تهران، خدا رحمت کند شهید عباسعلی ناطق نوری که‌ ایشان جلسات داشتند در تهران ما با ایشان هم فامیل بودیم و هم رفیق بودیم با پدر من شریک بودند در یک تعمیرگاهی و ایشان یک آدم عجیب و غریبی بود، شهید عباسعلی ناطق نوری مکانیک بود، عصرها دستش را پاک می‌کرد می‌شست، کت و شلوار تنش می‌کرد، شب می‌رفت جلسه قرآن درس می داد، یک چنین آدمی بود، ورزشکار، آدم کاری، گل آنها بود، گل ناطق ها عباسعلی بود که رفت،

نمایشنامه هیئت را ما اولین بار در خود حسینیه در زیرزمین اجرا کردیم غیر عمومی، ما در حقیقت یک کمی‌پرداخته بودیم به همان مفهوم تشیع صفوی، بعد روحانی که آنجا بود از این روحانی هایی بود که کاملا با سیاست کاری ندارند و توجیه میکنند همه چیز را، دکتر شریعتی که دید گفت این چه کاری است که شما کردید؟ ما الان طلبه‌هایی داریم که ‌اینها در حجره‌هایی زندگی می‌کنند که هیچکس آنجا نمی آید کار کند، زندگی کند، ما نسبت به آنها مسئول هستیم، آن کو در تئاتر شما؟ آن طلبه کو؟

ما جای پسرش بودیم، پسرش حسین الان هست با ما هم سن بود با هم رفیق بودیم، ما رفتیم در باغ فیض، همین لحظه‌های ابوذر را اجرا کردیم، در مسجد امامزاده قاسم لحظه‌های ابوذر را اجرا کردیم که حاجی مهدیان آمده بود آقای رسول محلاتی که دفتر آقا بود، ایشان مهدیان را دعوتش کرده بود، آقای رسول محلاتی، آقای مهدیان را که دید، گفت مسجد را بسازید همه آهنهایش را من می دهم، آهنهای مسجد را  این تئاتر داد، کارهایی از این قبیل، اجرا می‌کردیم، در شرایط مبارزاتی آن موقع هم بعضی ها قبول نداشتند این کارها را، می‌گفتند همان کار چریکی درست است، این کارها کار درستی نیست، ما چون دلمان هم با این کارها بود، یعنی یک گروهی مثل ماها احساس می‌کردیم این کارها مفیدتر است، ولی به آن کار هم نمی‌توانستیم پشت کنیم؛ چون به ما می‌گفتند چرا شما در صحنه حق و باطل زمانتان نیستید، تا اینکه انقلاب شد. این گروه که راه افتادند بعد از حسینیه ارشاد در جاهای مختلفی بود، مثل مسجد شهید مفتح، مسجد قبا، مسجد جلیلی تهران  که برای آقای مهدوی کنی بود و مسجد امیرالمؤمنین، اولین مسجدی در تاریخ اسلام که ساخته شد درش سن تئاتر داشت مسجد امیرالمؤمنین امیرآباد بود، مهندس این مسجد میرحسین موسوی بود، پیش نمازش هم آقای موسوی اردبیلی بود، گلدسته اش هم یک گلدسته مدرن است. اصلا برای مسجد سالن تئاتر طراحی شد که‌اینکار بشود به نام کانون توحید، کارهای مهمی هم آنجا شد. در تمام مملکت یک جاهایی پیدا شد که‌این جاها در حقیقت شروع کردند به فعالیتهای مذهبی، روشنفکرانه، مبارزانه؛ یعنی اینجا با هم توأم بود وجه  مبارزاتی، وجه شیعی و وجه روشنفکرانه با هم توأم بود، این کار را کردند، خیلی ها را هم ما نمی دانستیم دیگران می‌کردند، شهرستانها اینطرف و آن طرف، در محلات مختلف تهران، حتی در هیئت ها، مثلا ما یک نمایشنامه داشتیم به نام زبان بسته‌ها که همان مفهوم زور و زر و تزویر در رابطه با شاه و کارهای شاه، یک پانتومیم بود آن را مثلا اجرا می‌کردیم، در همین مساجد تهران، حتی هیئت، خانه این بود خانه آن بود، مثلا در خانه پدری من یک نمایشنامه بود به نام هیئت، اجرا کردیم، خدا رحمت کند شهید بهشتی هم بود آنجا، چون شهید بهشتی را دعوت کرده بودیم برای بچه‌های فارغ التحصیلهای علوی صحبت کند، این را آنجا اجرا کردیم و ایشان هم خیلی خوشش آمد، نقدی هم داشت. نمایشنامه هیئت را ما اولین بار در خود حسینیه در زیرزمین اجرا کردیم غیر عمومی، دکتر شریعتی که دید، چون نقدش این بود که ما در حقیقت یک کمی‌پرداخته بودیم به همان مفهوم تشیع صفوی، بعد روحانی که آنجا بود از این روحانی هایی بود که کاملا با سیاست کاری ندارند و توجیه میکنند همه چیز را، دکتر شریعتی که دید گفت این چه کاری است که شما کردید؟ ما الان طلبه‌هایی داریم که ‌اینها در حجره‌هایی زندگی می‌کنند که هیچکس آنجا نمی آید کار کند، زندگی کند، ما نسبت به آنها مسئول هستیم، آن کو در تئاتر شما؟ آن طلبه کو؟ ما گفتیم این را هم بگذاریم، بعد ما یک طلبه گذاشتیم که می آید در جلسه با آن آقا دعوایش می‌شد با هم دعوا می‌کردیم می‌رفت بیرون، آن آقا هم می‌گفت این طلبه‌های جوان اخیرا این حوزه را به مسائل سیاسی آلوده کردند، ولی علما الحمدلله مستغرق هستند در علوم، این یک آخوند صفوی بود به اصطلاح معنی آن روز، من دارم با دید آن روز مطرح می‌کنم، نه‌اینکه امروز هر چی می‌گویم، امروز یک معناهای دیگر می‌گویند، آقای شهید بهشتی وقتی آن را دید، اتفاقا دامادش هم آقای اژه‌ای رئیس علامه حلّی بود دید، ایشان هم گفت این کار ضرر دارد، شهید بهشتی گفت نه اتفاقا بسیار کار درستی است، ما فقط باید یک خرده منصفانه ترش بکنیم، دلیلش هم این است که اگر ما بدی های خودمان را بگوییم دیگران دهانشان بسته می‌شود، قبل از همه ما باید بگوییم عیب ما این است، ما که روحانی شیعه هستیم ما روحانی شیعه باید بگوییم تو روحانی شیعه ما چنین اشکالی هست، اگر ما می‌گوییم حربه را از دست دشمن می‌گیریم، این اتفاقا کار درستی بود، بحثی که‌ایشان کرد و مخالف آقای اژه‌ای صحبت کرد. ما رسیدیم به انقلاب، انقلاب همه ما را با خودش برداشت برد، همه رفتند در این سیل و انقلاب که پیروز شد، من رفته بودم آموزش و پرورش درس می دادم، دوستان یک عده رفته بودند صدا و سیما، یکی از دوستانی که قدیما با ما همکار بود و دوست مشترک من و مخملباف بود، ما با مخملباف هم یک سابقه‌ای قبل از انقلاب داشتیم، قبل از اینکه برود پاسبان را خلع صلاح کند، با همان اندرزگو و آقای علی قنادها من می‌رفتم مسجدی که آنجا من درس می دادم، بچه‌هایی بودند باهاشون کار می‌کردیم، باصطلاح خودمان جذب نیرو می‌کردیم؛ یعنی دنبال جوانهایی بودیم که بیاوریمشان توی راه انقلابی گری، آنجا آقای مخملباف جزو بچه‌های آن جلسه بود که جزو شاگردهای ما بود، خلاصه آقای پشته گر مدیر پخش تلویزیون بود، ایشان زنگ زد به من گفت پاشو بیا تلویزیون گفتم: - من یک مقدار از مسائل آن  موقع دلزده بودم، مسائل سیاسی داخل زندان و دعواهای سیاسی که بین بچه‌ها شده بود – گفتم آقای پشته گر من فقط می‌خواهم بروم درس بدهم، ول کن من شیطونی هایم را کردم بس است دیگر، می‌خواهم بروم درس بدهم، سال 58 می‌رفتم درس می دادم، البته یک جایی هم تو شمرون در سینما فرهنگِ مرکز بود اولین کاری بود که امور تربیتی داشت، مهندس شهرستانی بود خانم نعمت زاده همسر آقای نعمت زاده قدیم بود، ایشان گفتند بیا با همکاری کن ما همکاری می‌کردیم در کارهای مدرسه، به من زنگ زد گفت پاشو بیا تلویزیون گفتم من شیطونی هایم را کردم ولم کن، گفتش که دوباره شیطونت می‌کنیم پاشو بیا، ما رفتیم گفت آقا کفگیر به ته دیگ خورده هیچ کس نیست، شما رفتید کار کردید بالاخره کار ادبیات کردید، بیایید تلویزیون را بگردانید، کسی نیست، گفتم باشه، پس من هفته‌ای دو روز می آیم کمکتان می‌کنیم، ما را به هوای هفته‌ای دو روز کمک کردن، برد پیش یک آقای جوان بور و سر حالی گفت این اسمش آقای لاریجانی است، علی آقای لاریجانی به ما محکم دست داد. گفت این آقای اسفندیاری است.  این همان است که گفتم با آن سوابق و اینها، این هم برداشت زنگ زد به مدیر شبکه و گفت این آقای اسفندیاری از ما واردتر است می آید آنجا، من هم ماندم در آن لحظه‌ای که من را معرفی کرد، ابوالحسن شهیدی، یک شهیدی هم که مسئول شهیدی بود که‌ این دو تا با هم فرق می‌کنند، بعد شد انوار بعد شد علی جنتی پسر آقای جنتی، من رفتم آنجا آقای شهیدی گفت چکار می‌کنید، گفتم چون علاقه من فیلم و سریال است بیشتر در این زمینه هست برویم در این زمینه، خلاصه یک هفته آنجا بودیم یک وقت دیدیم یک نامه دربسته آمده، ما را منصوب کردند به مدیر گروه فیلم و سریال، من گفتم این بچه بازی است این چه کاری است که شما کردید؟ من بلد نیستم، این چه کاری است؟ یکی از دوستان آنجا بود گفت اینها همه را یک هفته‌ای یاد می‌گیری، اصل این است که شما بدانی داستان چی هست، قصه چی هست  .... مهم این است که رمان بشناسی، قصه بشناسی، ادبیات بشناسی، تو اینها را می دانی، این چیزها هم کاری ندارد، ... اطلاعات ما در این حد بود،

ما دوباره شدیم مدیر گروه فیلم و سریال شبکه اول، در این دوران بود که کارهایی مثل سربداران، هزار دستان، سلطان و شبان، مثل آباد اینها ساخته شد، اینها حاصل آن دوران است. از همان اول هم ما دنبال این بودیم که کارهای دینی بسازیم، ابوذر بسازیم، می‌گویم ابوذر، چون ابوذر شاخص آن دوران است

ما شدیم مدیر گروه فیلم و سریال از سال 59 تا 62 به تناوب من دو بار مدیر گروه فیلم و سریال بودم، آن موقع که حسن شهیدی بود، بعد انوار آمد با مشورت خود من، گفت من می‌خواهم بهشتی را بیاورم در گروه فیلم و سریال، گفتم عالی است، بهشتی آمد، من معاونش شدم، باز دوباره آقای جنتی آمد، بهشتی استعفا داد، جنتی گفت تو بشو مدیر گروه فیلم و سریال، گفتم باشد ما دوباره شدیم مدیر گروه فیلم و سریال شبکه اول، در این دوران بود که کارهایی مثل سربداران، هزار دستان، سلطان و شبان، مثل آباد اینها ساخته شد، اینها حاصل آن دوران است. از همان اول هم ما دنبال این بودیم که کارهای دینی بسازیم، ابوذر بسازیم، می‌گویم ابوذر، چون ابوذر شاخص آن دوران است و الا همه اش ابوذر نبود، مثلا در همان گروه فیلم و سریال آقای سیف الله داد هم در گروه فیلم و سریال بود مسئول طرحها بود، من که مدیر بودم مسئول طرحها، فیلمنامه‌ها، آقای سیف الله داد بود مسئول فیلمهای خارجی آقای شجاع مهری بود، مشاور هنری ما آقای بهشتی بود، مشاور مالی و برآورد ما آقای منوچهر محمدی بود، یعنی گروه فیلم و سریال وزنش از کل شبکه بیشتر بود از نظر وجود آدم‌ها و واقعا هم سنگین ترین گروه شبکه بود.

×

نسخه آزمایشی
جستجو