درآمد

هر گونه كوششي براي ثبت و تشريح تئوري هاي مربوط به رسانه ها، با ماهيت پيچيده و گاه، سركش اصل موضوع رسانه ها روبه رو مي شود. در دهه هاي گذشته، شاهد بروز تفارق آرايي بوده ايم كه از كشاكش دو سنت نظري در اين زمينه، سرچشمه مي گيرد. در يك سو، تئوري هايي به نام اجتماعي ـ رفتاري قرار دارند كه گاه، آن ها را علوم ارتباطات نيز ناميده اند و در سوي ديگر، تئوري هاي فلسفي ـ فرهنگي قرار دارند. گروه نخست را افرادي چون هارولد لاسوِل و ليپمن تشكيل مي دهند و در گروه دوم، مك لوهان، آدورنو و هربرت دريفوس، صاحب نظريه هاي تأثيرگذار هستند. اين تقابل بخشي از تحولاتي اساسي است كه درون حوزة علوم اجتماعي و انساني صورت مي پذيرد كه خود، ناشي از برخوردهاي تازه، در مورد درك جامعة هدف است .

بارزترين مسئلة مطالعات رسانه ها اين است كه دركي مشترك از موضوع مورد بحث در دسترس نيست. مي توان گفت پژوهشگران عرصة رسانه در تشريح صريح ماهيت آن، كوتاهي كرده اند و همگي به اين گمان بسنده كرده اند كه همه مي دانند رسانه چيست و لزومي به ارائة تعريفي جامع از آن نيست. بايد گفت كه مطالعات مربوط به رسانه ها با مسئلة بغرنج عدم درك ماهيت و مباني آن روبه روست. نوشتار زير مي كوشد به تشريح فضاي مؤثر بر مخاطبان رسانه بپردازد.

تكنولوژي و محيط رسانه اي

ميروويتز در سال 1994، عبارت تئوري رسانه را در بخشي از ادبياتي به كار برد كه وراي مفهوم اصلي رسانه، بر جنبه هاي تكنولوژيكي رسانه تأكيد دارد. نظريه پردازان، رسانه را فراتر از كانالي براي انتقال پيام معرفي مي كنند. به طور خلاصه، منطق اصلي براي يافتن مفهوم رسانه، اين است كه ماهيت واقعي رسانه مي تواند كليد تأثيرات اجتماعي آن باشد. از اين ديدگاه، فناوري هاي رسانه اي مي توانند يك نيروي اجتماعي مؤثر به شمار آيند و قدرت آن ها در راه هايي است كه براي سازماندهي، در اختيار ما مي گذارند و اين امكان را مي دهند كه محيطي فرهنگي بسازيم.

پيام مك لوهان

شايد بتوان گفت، مارشال مك لوهان، انديشمند كانادايي، بزرگ ترين نظريه پرداز در زمينة رسانه بوده است. مهم ترين دليل شهرت وي ادعاي پيام بودن رسانه است. مك لوهان بر سر اين موضوع بحث مي كند كه اگر تأثير رسانه ها براي ما جالب بود، پس بايد تمام توجه خويش را معطوف به راه هايي كنيم كه موجب مي شود رسانة جديد سنت را مختل و زندگي اجتماعي را تغيير دهد. از ديدگاه مك لوهان، پيام واقعي رسانه محتواي ظاهري آن نيست، بلكه روش هايي است كه رسانه ها حواس ما را از آن طريق، بسط مي دهند و زندگي اجتماعي ما را دستخوش تغيير مي كنند. مك لوهان بر اين موضوع مصرّ بود و عقيده داشت كه نقش محتواي رسانه در منحرف كردن ذهن ما، شبيه تكه گوشتي است كه يك دزد براي منحرف كردن ذهن سگ نگهبان، به سوي او پرتاب مي كند.

به باور او، اگر محتواي رسانه را حاشيه اي و فرعي بدانيم، پس كدام جنبة رسانه، آن را تا اين اندازه حايز اهميت مي سازد. مك لوهان در يكي از نخستين آثارش، جهان گوتنبرگ، بر تبديل و تغيير حالت جوامع، از فرهنگ شفاهي به فرهنگ مكتوب و چاپي، متمركز شده و پيامدهاي اجتماعي حاصل از اختراع دستگاه چاپ در قرن پانزدهم، به دست يوهان گوتنبرگ را به بحث مي گذارد و مي گويد كه تكنولوژي هاي نوين رسانه اي در تعادل حواس ما، دست برده اند و به بهاي از بين رفتن برخي حواس، برخي از آن ها را كنار گذارده و بر برخي ديگر، بيشتر تأكيد مي ورزند. از اين ديدگاه، صنعت چاپ حس بصري را تشديد كرده ـ به اين دليل كه از چشم، براي خواندن استفاده مي كنيم ـ و آن را از ديگر حواس پنج گانه، به ويژه صدا، متمايز كرده است .

مك لوهان، حتي اظهار داشته است كه رسانه هاي چاپي به ايجاد محيط حسي اي كمك كرده اند كه حاصل آن جوامع سرمايه داري غربي بوده است. اين جوامع محيط هايي خشك و مقرراتي هستند كه بر پاية ايدئولوژي توليد انبوه، تنظيم شده اند و به عبارت ديگر، پيرو نظرية فردگرايي و تعهد نسبت به جامعه، به مثابه واحد اجتماعي بنيادي، مفروض مي شوند .

مك لوهان در ديگر اثر خود، درك رسانه، به مسئلة چرخش جوامع از حالت رسانة چاپي به رسانة الكترونيكي مي پردازد و اظهار مي دارد كه تلويزيون مي تواند حواس پنج گانه را كه به وسيلة صنعت چاپ، از هم دور شده بودند، دوباره به يكديگر پيوند دهد. از اين منظر، رسانة الكترونيكي مي تواند ما را به حالت متوازن پيش از ظهور صنعت چاپ بازگرداند. اين ديدگاه، دقيقاً همان چيزي است كه ما را به سوي پيش بيني هاي آرمان گرايانه از توسعة يك دهكدة جهاني نوين، بر پاية شگفتي هاي فناوري ارتباطات هدايت مي كند. او در پايان، تعريفي غيرمتعارف، ولي در عين حال، نه چندان پيچيده از حتميت تكنولوژيك، ارائه مي دهد. مطابق اين تعريف، هر رسانه اي حواس پنج گانة ما را به گونه اي تغيير مي دهد كه در نتيجه، نتايج اجتماعي ويژة آن تقريباً اجتناب ناپذير خواهد بود. از سوي ديگر، از آن جا كه رسانه هاي غالب در هر دوران، همه چيز را مورد احاطه قرار مي دهند، از هر نظر غيرممكن است كه افراد روش هاي تأثير تكنولوژي را بر خودشان ببينند.

بر خلاف ادعاي مشهور مك لوهان، بايد دربارة اين موضوع بحث كرد كه پيام نمي تواند تا حد رسانه تنزل يابد. چنين طرز تلقي از پيام، پيچيدگي هاي فرايند رسانه اي را بيش از اندازه، ساده جلوه مي دهد .

تصاوير و زندگي عامة مردم

كسان ديگري نيز بودند كه راه مك لوهان را ادامه دادند و به پيامدهاي تغيير يك رسانه به رسانة ديگر پرداختند. براي نمونه، برخي از منتقدان بر اين باورند كه افزايش محبوبيت تلويزيون علت اصلي كاهش جدّيت در زندگي جمعي مردم است. بر اساس اين ديدگاه، محتواي مردم سالاري ـ به معناي مشاركت شهروندان آگاه ـ با ترويج تلويزيون، تضعيف شده است؛ زيرا اين رسانه چگونگي سخن گفتن و انديشيدن ما در زمينة مسائل عمومي را دگرگون كرده است. فرض واقعي بر اين است كه آن چه ما مي گوييم، به طور عمده، حاصل روشي ـ يا به عبارت بهتر، فناوري اي ـ است كه براي اداي آن، به كار مي بريم. ويژگي هاي تلويزيون موجب ترغيب يا حتي القاي روش هايي ويژه براي چگونگي سخن گفتن و انديشيدن شده است.

اين گونه انتقاداتِ بازمانده از دوران اوج تلويزيون را بيشتر مي توان مرثيه اي جانسوز بر دوران گذشته اي دانست كه در آن، صنعت چاپ رسانة غالب در جامعة آمريكا بود. نيل پستمن نيز پس از مك لوهان، اظهار مي داشت كه جوامع مبتني بر فرهنگ مكتوب كه به باور وي، جامعة آمريكايي قرن 18 و 19 بارزترين نمونة آن در طول تاريخ است، عقلانيت، جديت و انسجام در شيوة انديشيدن و نيز در محتواي گفتار اجتماعي ما را بيش از هر چيز، مورد توجه و اعتنا قرار مي دهد.

مطالعه سبب پرورش ذهني مي شود كه در آن، افكار تحليلي بر پاية منطق و وضوح، ارزش اصلي به شمار مي آيد. بدين سان، جديت و عقلانيت، ويژگي اصلي تودة مردم در جوامعي است كه فرهنگ مكتوب را ابزار اصلي در ارتباطات فردي و جمعي مي دانند. ديگران نيز ديدگاه هاي مشابهي دربارة پيوند ميان چاپ و عقلانيت ارائه كرده اند و براي نمونه، گفته اند كه گسترش صنعت چاپ نقشي مهم و كليدي، در افزايش تفكرات علمي، ايفا كرده است.

نكتة مهم براي پستمن، روش هايي بود كه از آن طريق، تلويزيون عقلانيت و انسجام فكري ما را كه در حالتي مبتني بر فرهنگ مكتوب دارا بوديم، به چالش مي كشد و اين امر را از راه فراخواندن تصاوير ناچيز و بي اهميت، به انجام مي رساند. جالب ترين بخش كتاب وي مبحثي است كه در آن، به نقش تلگراف و عكس در دگرگوني فرهنگ مي پردازد. بر اساس ديدگاه پستمن، تلگراف توانسته است با تغيير حس درك مكاني ما ـ به ويژه با ايجاد ارتباط ميان افرادي كه به لحاظ فيزيكي، از هم دور هستند ـ جهان مكتوب ما را از سه جنبه، با چالش هايي اساسي روبه رو سازد. نخست اين كه با دستيابي به اطلاعاتي از مكان هايي دوردست، روزنامه ها را از داستان هايي انباشتند كه هيچ گونه ارتباطي با خوانندگان نداشتند. ديگر نيازي نبود كه خبرها رابطه اي با شنوندگان داشته باشند يا اطلاعات داراي كاربردي عملي باشند، بلكه تنها كافي بود كه تازه و دست اول باشند. اخبار روزمره شامل موضوعاتي جديد بودند و تازگي مطالب مهم تر از موضوعيت داشتن آن ها بود. جنبة دوم اين است كه از آن جا كه تلگراف انتقال انبوهي از اطلاعات را آسان ساخته بود كه تنها اندكي از آن ها به زندگي خوانندگان مرتبط بود، اخبار ديگر هيچ ارتباطي به واكنش آنان نداشت. ديگر در قبال مطالبي كه در روزنامه ها به چاپ مي رسيد، از دست مردم كاري ساخته نبود. شايد اطلاعات زيادي به دست آن ها مي رسيد؛ ولي اتفاقات به حدي از آن ها دور و با زندگيشان بي ارتباط بود كه خبر آن، تنها احساس ناتواني و انفعال خواننده را برمي انگيخت. جنبة سوم اين است كه با اولويت بخشيدن به سرعت بالا و انبوه اطلاعات، محتوا در تلگراف قرباني مي شد. ديگر نيازي نبود تا اخبار با چهارچوب تاريخي گسترده تري ارتباط يابد. به همين ترتيب، هيچ نيازي نبود كه يك داستان را به داستان بعدي و يك تيتر را به تيتر روز بعد مرتبط ساخت. تنها مسئلة مهم جريان داشتن اطلاعات بود؛ به اين معنا كه يك خبر تازه را گزارش كنند. تحليل علّي يك پيام يا رويداد، از طريق ايجاد ارتباط ميان آن با پيام ها و رويدادهاي پيشين، چندان مورد نظر نبود و كميت از كيفيت و حتي عمق مطلب مهم تر شده بود .

هنر عكاسي نيز به گسترش مفاهيمي پرداخت كه پستمن از آن، به انقلابي در شيوة ادراك ما از جهان، ياد مي كند. تصاوير حاصل از عكاسي، استدلال هاي منطقي يا دانش مفهومي را در ما برنمي انگيزند. در عوض، پستمن بر اين باور است كه عكاسي تصاوير را از مفاهيم جدا مي كند تا بتواند آن ها را به شيوهاي ديگر، قابل رؤيت سازد. يا شايد به قول معروف، ارزش يك تصوير بيش از هزار كلمه است؛ ولي پستمن معتقد است هنگامي كه ما كلمات را با تصاوير معامله مي كنيم؛ چيزي را در اين معامله از دست مي دهيم. معناي دقيق يك موضوع يا حقيقت، با معطوف شدن توجه ما بر تصوير يك عكس تغيير مي يابد. به اين ترتيب، ديگر از انديشة منطقي به حقيقت دست نمي يابيم؛ در حالي كه از طريق خواندن، به اين نوع انديشه مي رسيديم. در عوض، شايد بتوان گفت كه حقيقت در ديدن است، نه در انديشيدن يا طبق مثل معروف، شنيدن كي بود مانند ديدن!

يك نسل پيش از پستمن، دانيل بورستينِ مورخ اظهار داشت كه رواج تصاوير بصري مفهوم حقيقت را تغيير مي دهد. از اين ديدگاه، تصاوير به حدي در هوشياري و آگاهي ما ريشه دوانده اند كه نمي توان به تفاوت ميان تصوير و واقعيت پي برد. اين بدان معنا نيست كه ما توانايي انديشيدن خويش را از دست داده ايم، بلكه منظور اين است كه شبه رويدادهايي بر مبناي تصاوير، اين تمايز را نامشخص ساخته اند. منظور از شبه رويداد، اتفاقاتي است كه براي اهدافي خاص، مانند توليد تصاوير مهيج، تنها براي پخش كردن، طراحي شده اند. در نتيجه، آن ها رويدادهايي هستند كه هيچ موجوديت مستقلي ندارند و تنها به اين منظور، به وقوع مي پيوندند تا در معرض عموم، قرار گيرند. شبه رويدادها، شامل مصاحبه هاي مطبوعاتي، گفت وگوهاي تلويزيوني ميان نامزدهاي انتخاباتي و تصاوير معروف به شكار دوربين هستند كه تمامي آن ها براي توليد عكس هاي مهيج، به تصوير درمي آيند. با اين همه، نمي توان شبه رويدادها را به كلي، حقيقي يا ساختگي دانست. به عبارت ديگر، در حالي كه به طور واقعي به وجود آمده اند؛ ولي تنها براي ايجاد تصاوير مهيج آفريده شده اند. از اين ديدگاه، ظاهر، مهم تر از مفهوم جلوه مي كند. البته شبه رويداد ها جالب تر از اتفاقات خودجوش هستند؛ زيرا اين اتفاقات نشان مي دهند تعريف ما از حقيقت، ممكن است تغيير يابد .

پست مدرنيست ها معتقدند كه اين فراواقعيت گرايي، مؤلفة بارز جامعة امروز ماست كه مرزهاي جداكنندة ذات واقعيت از بروز و تجسم، آن را تخريب كرده است و تنها تصاويري با منبعي از دنياي غير واقعي، بر جاي نهاده است. لازم نيست فردي حتماً پست مدرنيست باشد تا به اهميت و ارزش تصويرسازي پي برد. در سال 1961، يعني اوايل دوران ورود تلويزيون، بورستين به كاوش در يافتن ارتباطي ميان يك رسانه و راه هاي ادراك و فهم ما پرداخت. پستمن نيز با رويكردي مشابه در سال 1985، از جهان تصويرمدار ما، به مثابه يك جهان دالّي موشه ياد كرد كه در آن، همه چيز با اندك انسجامي، مي آيد و مي رود؛ ولي زندگي ما، همواره مملو از سرگرمي هاست. در جهاني كه تلويزيون رسانة غالب آن است، سرگرمي ها، به سرعت الگوي كل جامعه مي شوند. با ورود ديگر حوزه هاي تجربي به صحنه، رقابت رو به افزايش آن ها با يكديگر و حتي تقليد از تلويزيون، راه هاي ادراك و فهمي كه ما در دورة پيش از تلويزيون برمي گزيديم، بيشتر به حاشيه رانده مي شود.

ترديدي نيست كه منتقداني چون پستمن و بورستين، دربارة اهميت و ارزش تصوير در جامعة آمريكا و محوريت تلويزيون در زندگي امروزي، حق داشتند. به يقين، اين امر نشانگر تغييري نابه هنگام در چگونگي زندگي بشر، در نيمة نخست قرن بيستم است. تحليل اين نكته كه تلگراف چگونه توانست ارتباطات ما را با مسافت هاي فيزيكي تطبيق دهد ـ و نيز اين كه چگونه دسترسي به انواع جديد ارتباطات را ميسر ساخته است ـ يك نمونة مفيد از اين دست است كه چگونه انواع نوين رسانه، منابعي براي تغيير الگوهاي اجتماعي ـ به ويژه با توجه به شخص و چيزهايي كه او مي داند ـ فراهم آورده است.

با اين همه، پذيرفتن اين موضوع كه ويژگي هاي ذاتي تكنولوژي رسانه اي نيروي اصلي در اين زمينه به شمار مي آيد، هم چنان دشوار به نظر مي رسد. اشكال وارد بر چنين ديدگاهي اين است كه مردم را ناديده مي انگارد و شايد آن ها را تنها به منزلة قربانيان رسانه اي قدرتمند، مورد توجه قرار مي دهد. البته اين موضوع، چندان به وضوح ديده نمي شود؛ ولي بيشتر، منتقدان تلويزيون دربارة جنبة تجاري تلويزيون قلم فرسايي كرده اند و درباره فناوري تلويزيون، كمتر نوشته اند.9 ادعاهايي كه تلويزيون را يك فناوري معرفي مي كنند كه بايد داراي سرگرمي، تصاوير جالب و حركت سريع از سوژه اي به سوژة ديگر باشد، از قوانين تكنولوژيك طبيعت به شمار نمي آيند، بلكه حاصل صنعت پخش برنامه هاي تلويزيوني هستند كه به دست انسان ايجاد شده و فروش محصول و سودآوري، منظور اصلي آن است .

در زمينة صنعت تلويزيون يا انواع برنامه هايي كه به روي آنتن مي روند، هيچ چيز طبيعي به چشم نمي خورد. سازمان هاي تجاري پخش برنامه هاي تلويزيوني، به صورت طبيعي، پديد نيامده اند، بلكه توسط افرادي ايجاد شده اند كه از سازمان تجاري اين صنعت سود مي برند.

نظريه پردازان رسانه، بيشتر در دستيابي به راه هايي كه بازيگران يا سياست هاي عمومي به كارگيري فناوري را شكل مي دهند، ناكام مانده اند. در ضمن، اين ديدگاه به ديدگاه هاي انتقادي و فكري بينندگان تلويزيون ارزشي نمي دهد. با اين همه، كشف پيام تلويزيون، از جمله درك ناگفته هاي آن، نيازمند برنامه همه جانبه و عملي تفسيري ـ  تحليلي است .

رسانه هاي الكترونيكي و هويت اجتماعي

برخي پژوهشگران به نظرية رسانه دقيق تر پرداخته اند و با مسائل مربوط به حتميت و عليت، با احتياط بيشتري برخورد كرده اند. براي نمونه، ميروويتز در سال 1985، اظهار داشت كه نخستين تأثير اجتماعي تلويزيون، چگونگي از ميان برداشتن پيوند ميان فاصلة فيزيكي و فاصلة اجتماعي است و اين رسانه، اساساً از اهميت و ارزش موقعيت فيزيكي، در روابط اجتماعي ما كاسته است. با كمك تلويزيون، مي توان در جايي حضور داشت؛ ولي واقعاً در آن جا نبود. مي توانيم صحنه هاي ورزشي، جلسات دادگاه و سخنراني هاي سياسي را تماشا كرد و حتي بدون بيرون آمدن از خانه، خريد كنيم. سرانجام، شمار بسياري از مردم كه در بخش هاي مختلف يك كشور زندگي مي كنند، مي توانند در يك لحظه، يك كار مشابه را در مكان هاي متفاوت انجام دهند و آن همان تماشا كردن تلويزيون است. تا پيش از گسترش رسانه هاي الكترونيكي، كاركرد اجتماعي و هويت ما در ارتباط نزديك با موقعيت فيزيكي بود كه نقش خود را در آن ايفا مي كرديم. با پيدايش رسانه هاي الكترونيكي و به ويژه تلويزيون، نقش هاي قديمي و هويت ها، در پاسخ به گونه هاي تازة موقعيت هاي اجتماعي، دوباره طرح ريزي و گاه، دچار ابهام شده است. اين ديدگاه كه بيشتر بر مكان تأكيد دارد، شيوه هايي را كه رسانه ها نيز بخشي از آن ها به شمار مي آيند، مد نظر قرار داده و به شكل گيري محيط اطراف ما يا به عبارتي، موقعيت جغرافيايي زندگي اجتماعي ما كمك مي كند.

ميروويتز يكي از نمونه هاي اصلي خود را به نام ايجاد ابهام در دوران كودكي و بزرگسالي مطرح مي كند كه از نتايج الگو هاي تازة جريان اطلاعاتي است كه با ظهور تلويزيون، آغاز شده است. تلويزيون، بزرگ ترها و كودكان را در موقعيت هاي اجتماعي يكساني قرار مي دهد كه تا پيش از آن، پنهان بود يا دسترسي به آن، دشوار بوده است. به طور ويژه، به باور وي، تلويزيون به كودكان اجازه مي دهد كه حتي اگر در تعاملات بزرگ ترها حضور فيزيكي ندارند، دست كم حضور اجتماعي داشته باشند. نتيجه اين مي شود كه مانع مهمي كه در گذشته، ميان بزرگ ترها و كودكان بود و تنها به كمك مطالعه در سطوحي مختلف ايجاد مي شد، ديگر موجوديت خود را از دست داده است.

به هر روي، محيط اطلاع رساني نوين كه به ياري تلويزيون فراهم آمده است، بيش از برداشتن موانع و تغيير الگوهاي ارتباطي پيشين، به كار آمده است. تلويزيون ديدگاه روشن تري از جهان رمز و رازهاي بزرگ ترها را در اختيار كودكان قرار مي دهد و به اين ترتيب، آن ها را با رفتارهاي پشت صحنة بزرگترها آشنا مي سازد و شايد اين امر يكي از دلايل اصلي اين باور متداول امروزين باشد كه كودكان سريع تر از گذشته، بزرگ مي شوند. در نتيجه، جهان بزرگ ترها، براي كودكان عصر تلويزيون، كمتر مرموز به نظر مي رسد؛ زيرا آن ها مي دانند كه اين جهان، پشت صحنه اي دارد كه شايد اكنون، پنهان باقي مانده است. توان مدارس امروز ديگر به اندازة گذشته نيست؛ زيرا تلويزيون يك منبع اطلاعات جايگزين را تأمين كرده است. به اين ترتيب، تلويزيون به مثابه عاملي در اجتماعي كردن كودكان، تنها نقشي مكمل در عملكرد والدين و مدارس ندارد، بلكه حتي گاهي اوقات، با القاي ديدگاه ها و تصاويري گاه متناقض با آن چه كودكان در خانواده يا مدرسه آموخته اند، نقشي به مانند يك رقيب، در برابر والدين و مدرسه ايفا مي كند. در ضمن، توانايي درك برنامه هاي تلويزيوني، هيچ ربطي به سن ندارد و كودكان نيز مي توانند مانند بزرگ ترها، معناي برنامه هاي تلويزيوني را درك كنند. اين مسئله يك تغيير جهت اساسي از فرهنگ مكتوب است كه در آن، انتقال اطلاعات، به طور عمده، وابسته به مهارت هاي خواندن بود و بر اساس سنين خاص، تغيير مي كرد .

در قرن بيستم، اطلاعات محيطي و احساس ما دربارة مكان، به سرعت تغيير يافته و در اين ميان، رشد رسانه هاي الكترونيكي، آشكارا، نقشي مهم ايفا كرده است؛ ولي هنوز لازم است هشيار باشيم. بسيار آسان است كه تلويزيون را دليل همه اين تغييرات معرفي كنيم و چندان فرقي نمي كند كه نسبت به آن ها موافق يا مخالف باشيم؛ ولي فناوري نمي تواند به اين آساني، فرهنگ را ايجاد كند. اگر هنگام ورود تلويزيون به خانه ها را در دهة پنجاه ميلادي، مد نظر قرار دهيم، مي بينيم كه الگو هاي فرهنگي مردمي كه يك فناوري خاص را پذيرفته اند، در واقع، گسترش و به كارگيري آن فناوري را شكل داده است .

تئوري هاي رسانه اي در عصر كامپيوتر

در اواخر دهة نود، پيشرفت هاي تكنولوژيكي نوين، صورت هاي ارتباط الكترونيكي را گسترش داد و تفاوت هاي انواع گوناگون رسانه ها را از ميان برداشت. امروزه، ارتباطات ديجيتالي مي تواند متن، تصوير و صدا را به هم پيوند دهد و براي نمونه، كامپيوترهاي شخصي به سرعت، در حال تبديل به نمونه هاي نوين مراكز سرگرمي خانگي هستند. به نظر مي رسد اين روند، هم چنان ادامه دارد.

سون بيركرتز پرسش هاي پيش روي نظريه پردازان رسانه را درباره دوران پس از تلويزيون يا همان عصر ديجيتالي، دوباره به كار مي گيرد. وي با انتخاب عنوان مرثيه اي بر گوتنبرگ، به ما يادآور مي شود كه قصد دارد بر روي سنت مك لوهان كار كند. اگر مك لوهان در كتاب خود ـ  جهان گوتنبرگ ـ  به معرفي ويژگي هاي فرهنگ پرداخته است، بيركرتز به بحث دربارة دوره اي مي پردازد كه به باور وي، در عين حال كه رسانة غالب آن دوره، كلام مكتوب بوده است؛ ولي ديگر نابود شده و به پايان رسيده است. مرثية وي هم نويدي براي پايان عصر پيشين است و هم هشداري دربارة آغاز عصر ديجيتالي آينده است. او بر اين باور بود كه زندگي اجتماعي و فرهنگي مانند شبكه اي از تعاملات است كه تار و پود آن را فناوري هاي رسانه اي نوين تنيده است. روش هاي نوين ارتباطي نيازمند راه هاي تازة دريافت و پاسخ به محتواي آن هاست. رسانه هاي الكترونيكي با ممكن ساختن جريان سريع اطلاعات و شكستن ارتباط مكاني ميان ارتباطات فيزيكي و اجتماعي، حس جديدي از زمان و مكان را براي ما به وجود آورده اند. رسانه هاي ديجيتال ما را از اين هم فراتر مي برند. دنياي مجازي شبكه هاي كامپيوتري يك فضاي اجتماعي جديد است كه روش هاي نوين تعاملات با كمترين ارتباط با جهان فيزيكي را ميسر مي سازد. در اين جهان مجازي، افراد مي توانند با برگزيدن هويت هاي تازه، از محدوديت ها و مسئوليت هاي جهان فيزيكي خود ـ  دست كم به صورت موقت ـ  پا فراتر نهند.

اين رسانة نوين ما را چنان از جهان طبيعي خويش دور مي سازد كه احساس ما نسبت به زمان را دست خوش تغيير مي كند؛ زيرا هر روز بيش از پيش، به ماهيت آني ارتباطات كامپيوتري وابسته مي شويم. در واقع، ديرزماني از آن دوران نمي گذرد ـ اواخر دهة هفتاد ـ كه پست سفارشي يك روزه، تجملاتي بي معنا به نظر مي رسيد يا حتي تا همين چندي پيش ـ  سال 1985 ـ  دستگاه فاكس وسيله اي غيرضروري به شمار مي آمد؛ ولي اكنون، هم پست سفارشي يك روزه و هم دستگاه فاكس، بيش از پيش، ضروري مي نمايند. شبكه هاي كامپيوتري و امكان ارسال آني فايل ها به سراسر جهان، سبب شده پست سفارشي يك روزه نيز بسيار كُند به نظر آيد. حتي كاربران معمولي پست الكترونيكي، از سيستم پستي به پست حلزوني ياد مي كنند؛ زيرا در مقايسه، بسيار كندتر است.

بيركرتز معتقد است كه در اين عصر فناوري پيشرفته كه داده ها مجازاً نامحدود به نظر مي آيند، شيوه هاي تفكر ما نيز در حال تغيير است. بررسي و تأمل ديگر ارزش به شمار نمي آيند، بلكه قاطعيت حرف اول و آخر را مي زند. ديگر نيازي نيست جهان را بشناسيم، بلكه تنها كافي است بدانيم كه چگونه به اطلاعاتي دست يابيم كه جهان را به ما مي شناساند.

فزوني اطلاعات و روش هاي پيچيدة ذخيره و تكثير آن سبب شده است مهارت هاي جديد ديگري اهميت يابند كه به جاي درك اطلاعات، شامل يافتن شيوة ارجاع آن هاست .

از اين ديدگاه، توسعة فوق متني مهم ترين نشانة تغيير فرهنگ ماست. استفاده از فوق متن با تجربة مطالعه تفاوت دارد. كاربر يا به عبارتي، خوانندة متن، در واقع، با فوق متن، از كامپيوتر براي برگزيدن يكي از پيوندهاي موجود در متن الكترونيكي بهره مي برد. هر يك از آن پيوندها، ما را به متني ديگر با پيوند هاي بيشتر، هدايت مي كند. به باور بيركرتز، با وجود اين كه براي خواندن فوق متن ها، از چشمان خويش استفاده مي كنيم و به كلمات مي نگريم؛ ولي بايد به جاي واژة مطالعه، نامي ديگر مانند متن گشايي يا هدايت كلمات را برگزيد. خلاصه اين كه درباره فوق متن ها پيوند خواننده و نويسنده، به صورت معمول آن برقرار نيست.

او نيز مانند بيشتر نظريه پردازان رسانه، دل نگراني مشابهي دارد. وي از آن مي ترسد كه مبادا انسان با افتادن در دام فناوري هاي پيشرفتة كامپيوتري، هرگونه احساس بي واسطة خويش را دربارة تجربيات غير رسانه اي از دست بدهد و به جايي برسد كه تنها دنياي اجتماعي رسانه ها را بشناسد و ارج نهد. رسانه هاي جديدتر، سريع تر و تغييردهندة مكان سبب مي شوند تا اشكال فرهنگي پيشين، مانند خواندن و تفكر موشكافانه كنار نهاده شوند. در نتيجه، آزادي را به معناي رهايي از محدوديت هاي جهان فيزيكي تعريف خواهيم كرد كه براي تحقق آن، متأسفانه بيش از گذشته، در تجربة رسانه محور خويش، غرق مي شويم. شِمايي كه تصوير شد، شايد مانند يك فيلم تخيلي به نظر آيد؛ ولي چنين تغييراتي، هم اينك به اوج خود رسيده است.

اكنون، پرسش اين است كه فناوري هاي خاص رسانه اي چه نقشي در اين پيشرفت ها، ايفا مي كنند. ديدگاه مك لوهان، تنها روي تأثير خود آن رسانة جديد متمركز بود. ديگر متوليان رسانه اي، با در پيش گرفتن رويكردي رسانه محور، به نتيجه گيري هايي دور از ذهن و اغراق آميز رسيدند و اظهار داشتند كه فناوري هاي مبتني بر اينترنت، انقلابي در فرهنگ ايجاد خواهند كرد. به گفتة بيل گيتس، امروز، شاهراه اطلاع رساني سبب چنان تغيير شگرفي در فرهنگ ما خواهد شد كه مشابه آن را دستگاه چاپ گوتنبرگ در قرون وسطي ايجاد كرد.

جورج گيلدر نيز بر آن است كه فناوري نوين و مبتني بر كامپيوتر، به زودي، تلويزيون را از ميدان خارج خواهد كرد و قدرت اصلي در زمينة آزادي، فردگرايي، فرهنگ و اخلاقيات را به دست خواهد گرفت.

با وجود اين پيش بيني هاي صريح، كافي نيست كه همة توجه خود را به قدرت فناوري هاي نوين معطوف سازيم. بايد به قدرت هاي تجاري كه چنين پيشرفت هايي را رقم زده و از راه هاي گوناگون، به گسترش آن مي پردازند نيز توجه كنيم. در حقيقت، رشد غول هاي رسانه و صنعتِ متولي امر فرهنگ، در ارائة توضيح براي ماهيت تصنعي فرهنگ رسانه اي، داراي نقشي كليدي است.

اين فناوري ها فرصت هايي تازه براي شركت هاي رسانه اي پديد آورده اند ؛ زيرا منابع جديد كسب درآمد و قابليت فوق العاده در ايجاد ارتباط ميان انواع رسانه ها را در اختيار آن ها قرار مي دهند. به باور برخي از كاربران رسانه هاي نوين، ايجاد روابط مكاني جديد در جهان الكترونيكي، شايان توجه است؛ ولي در پايان قرن بيستم، به دليل مسائل اقتصادي، اين رسانه، هم چنان ابزاري انحصاري خواهد بود.

نظريه پردازان رسانه پرسش هايي حساسيت برانگيز مطرح مي كنند و تغييراتي را در الگو هاي اجتماعي مدّ نظر قرار مي دهند كه در ارتباط مستقيم با تغييرات فناوري رسانه هستند. به هر روي، اين رويكرد ها در اين راستا گام برمي دارند تا هم كاربران واقعي اين فناوري ها را ناديده بگيرند و هم به قدرت هاي سياسي، سازماني و اقتصادي كه در پيشرفت رسانه هاي نوين نقش دارند، با بي اعتنايي بنگرند. نقطة قوت نظرية رسانه اين است كه به محيط اجتماعي حاصل از رسانه و چگونگي تأثير اين محيط بر شكل گيري افعال بشري نظر دارد. در بهترين حالت، شايد بتوان گفت كه اين مقوله جبرگرايانه نيست، بلكه راه هايي را مورد توجه قرار مي دهد كه يك رسانه از آن طريق، زمينة برخي فعاليت ها را فراهم مي سازد و سبب ركود و از هم گسيختگي برخي ديگر مي شود.

×

نسخه آزمایشی
جستجو