1. مروري بر مباني نظري بحث
اگر از ره‌يافت‌هاي ايدئولوژيکي بگذريم که گاهي به اشتباه نظريه‌ها و ره‌يافت‌هاي ديني يا معنوي در سينما نام گرفته‎اند، طيف گسترده‌اي از ره‌يافت‌ها و نظريه‌ها، همواره در حوزه مطالعات سينمايي وجود داشته است که بسته به اقتضا يا مد زمان، برخي از آنها در برخي دوره‌ها غلبه و نفوذ بيشتري هم داشته‎اند. اينک هرگونه ورودي به بحث سينماي ديني و امکانات تحقق‎يابنده آن، با در نظر گرفتن نظريه‌هاي جامعه‎شناسانه/ روان‎شناسانه، زيباشناختي، تئولوژيک، ساختارگرا، پست مدرن، فمينيستي و... به‎طور کلي با هر نظريه و هر بستر تئوريک ممکن، با وجود مباني و نتايج متفاوت، در ابتناي بر نظريه با هم مشترک خواهد بود (John R May ,1997:32)
دشواري مسئله آنجا خود را نشان مي‌دهد که برخي چارچوب‌هاي نظري که از قضاي روزگار، با مطالعات سينِما و رسانه نيز هم‎پوشي‌هاي گسترده‌اي دارند و نسبتشان با سينِما، بسيار نزديک‌تر از نسبت ساختارگرايي، فمينيسم يا پديدارشناسي با سينِماست، سينماي ديني را به مفهومي متناقض‎نما و در رديف محالاتي مانند دايره مربع قرار مي‌دهند؛ چون چارچوب‌هاي نظري اساساً واقعيت‌هايي وراي آنچه را رسانه‌ها و قوي‎تر از همه، رسانه اغواگر سينما براي بشر پست مدرن جهان ما برساخته‎اند، منتفي اعلام مي‌کنند (مگر اينکه واژه ديني در اصطلاح مرکب سينماي ديني، نسبت خود را به طور کلي با هر امر قدسي، فرازميني و متعالي از دست دهد و با مسامحه به کار رود، چنان‌که در سينماي هاليوود به‎کار مي‌رود.) براي تببين اين مسئله بايد به فلسفه بودريار و بحث او درباره برسازي واقعيت‌ها از طريق حاد واقعيت‌ها رجوع کرد؛ فلسفه‌اي که مقاله حاضر تلاش مي‌کند تا لوازم و نتايج آن را در بحث سينماي ديني باز گشايد. در حوزه‌هاي نظري به طور مستقيم به اين لوازم چندان اهميت نمي‎دهند، ولي در حوزه‌هاي عملي به ويژه در سينماي غرب و در راستاي سياست‌هاي کلان قدرت‌ و سرمايه، بهره‌برداري‌هاي درخشاني از آن مي‎شود.

مقاله حاضر، تصوير و نمايش فراواقعي بودن دين يا سينماي ديني را در دو معناي از نظر منطقي غير قابل جمع توضيح مي‌دهد: فراواقعي به معناي استعلايي و فراواقعي به معناي حاد واقعي در تعبير بودرياري آن

از سوي ديگر، مرور کوتاهي در پژوهش‌هاي انجام شده درحوزه سينماي ديني نشان مي‌دهد ره‌يافت‌هاي نظري غالب در پژوهش‌هاي سينماي ديني، ره‌يافت تئولوژيک است و مهم‎ترين موضوع‎هاي مورد بحث در اين حوزه که قابليت سينماتيزه شدن و ترجمه به زبان فيلم را داشته‌اند، مسئله شر در سينما، زندگي و سيره پيامبران، تجربه ديني افراد، برگردان اسطوره‌ها، داستان‌ها، نمادها و استعاره‌هاي ديني به ساختاري روايي يا سينماتيزه را دربرمي‌گيرد. (به اين موارد مي‌توان سينماي دفاع مقدس و مسئله تصوير ايمان در سينماي ايران را هم به صورت اخص اضافه کرد.) اينک مقاله حاضر بر آن است که با در پرانتز قرار دادن جميع مباحث و نظريه‌هايي که نظريه‌هاي سينمايي نام گرفته است (و اگرچه اصل نظريه‌ها در حوزه‌هاي معرفتي ديگري طرح شده‌اند)، در ترازي ديگر و به اصطلاح در تراز فرا سينمايي ـ فرا ديني، به مسئله سينماي ديني و چالش‌هاي اساسي آن بپردازد. همچنين لوازم انقلاب کپرنيکي مطرح شده در سينِما را که به سينما به عنوان برسازنده واقعيت‌هاي حاد يا واقعيت‌هايي واقعي‌تر از واقعي نگاه مي‌کند، در مسائل مربوط به دين و سينماي ديني پي‌گيري کند.
بحث حاضر، پشتوانه‌هاي نظري خود را از فلسفه بودريار مي‎گيرد. فلسفه‌اي که تاکنون بي‎واسطه در حوزه پژوهش‌هاي سينماي ديني حاضر نبوده است، اگرچه بالقوه مي‌تواند چالش‌هاي بسيار درازدامنه و پراهميتي در اين حوزه بر جاي گذارد.
2. بودريار و اصطلاح حاد واقعي
اصطلاح هايپر رياليتي يا «حاد واقعي» از اصطلاحات مهم فلسفي است که گاهي هم با «عدم واقعيت» اشتباه گرفته مي‌شود. واقعيت حاد (يا در برخي ترجمه‌ها، «بيش واقعيت») براي توصيف نشانه‌هايي به کار مي‌رود كه واقعي‎تر از واقعيت به نظر مي‌رسند. به اين معنا، بيشتر تصاوير سينمايي، تصاوير تبليغاتي و هستومند‌هاي مجازي اينترنت، واقعيت‌هاي حاد هستند. بودريار، واقعيت‌هاي حاد را زياده‎روي در «تأثير واقعيت» تعبير مي‌کند. به طور خلاصه مي‌توان گفت واقعيت‌هاي حاد، نسخه‌هاي بدلي هستند که آن‎قدر به اصل خود شبيه هستند که «اصل» در برابر آنها بي‎اهميت مي‎شود يا اهميت خود را به کل از دست مي‌دهد. براي درک ملموس ‌هايپر رياليتي، البته با اندکي مسامحه، از داستاني از ماکس فريش، نويسنده و اديب آلماني مي‌توان کمک گرفت.

خواهيم ديد نتيجه هرگونه بحثي از سينماي ديني در چارچوب فضاي جهان‌شمول بودرياري / پست‌مدرن حاکم بر سينماي امروز، دين را به عنوان تالي و نتيجه يک فرهنگ مصرف‌گراي در حال تغيير مدام و تقليل يافته به نوعي شوي تلويزيوني درخواهد آورد (يا به تعبير دقيق‌تر، درآورده است)

ماکس فريش در يكي از داستان‎هايش با عنوان «ايزيدور»، داستان زن و مردي را تصوير مي‎كند که براي سفر به اقيانوس و تماشاي ديدني‌هاي آن، به يك مؤسسه توريستي مراجعه مي‎كنند. کارمند آن مؤسسه از روي تصاوير و عکس‌ها، جاذبه‌هاي گردشگري اين سفر دريايي را براي آنها شرح مي‌دهد و در اين ميان، تصاويري زيبا از يک کوه يخي را هم به آنها نشان مي‌دهد. چند روز بعد وقتي زن و مرد با کشتي دريايي به آن اقيانوس سفر مي‌کنند، ناگهان چشمشان به کوه يخي مي‌افتد و زن با اشتياق فرياد مي‌زند: ببين! درست مانند همان عکس کوه يخي است! در نظر زن، اين داستان کوه يخي مانند عکس است و نه عکس همانند کوه يخي. اين داستان يکي از مهم‎ترين مؤلفه‌هاي فلسفه بودريار مبني بر جابه‎جايي جايگاه حقيقت و مجاز يا واقعيت و غير واقعيت را به بهترين صورت باز مي‌گويد.
علاوه بر اصطلاح ‌هايپر رياليتي، در چارچوب تفکر بودرياري، با اصطلاح ديگري هم روبه‌رو هستيم؛ اصطلاح وانموده. مي‌دانيم بودريار واژه وانموده را با معاني نسبتاً مبهم اين واژه، به مد روز تبديل کرد. او اين واژه را که پيش‎تر به معناي صورت خيالي (يا شباهت) بود، در مرکز انديشه‌هايش قرارداد و توضيح داد جهاني که ما تصور مي‌کنيم واقعي است، صرفاً وانموده (شبيه‌سازي شده)اي از واقعيت است. توماس کارليل واژه وانموده را در قرن نوزدهم به کار گرفت. منظور کارليل از اين واژه آن چيزي بود که تماماً از ظاهر تشکيل مي‌شد، بدون داشتن يا فرض هيچ‌گونه واقعيت مادي. کارليل از خوانندگان خود مصرانه مي‌خواست از ظواهر يا وانموده‌ها پرهيز کنند و به واقعيت بازگردند. (Kienscherf, 2007)
بودريار با به کار بردن اين واژه بر آن شد تا بگويد واقعيت آن چيزي است که جهان ديگر آن را در اختيار ندارد. بازنمود و تصوير جاي آن چيزي را گرفته است که سابق بر آن، به آن واقعيت خطاب مي‌کرديم. اينک به جاي واقعيت ما با خيال‎بافي‌هاي ايجاد شده به‎وسيله رسانه‌ها (و سينِما به عنوان قدرتمندترين رسانه) زندگي مي‌کنيم.
در نگاه از درون پارادايم بودرياري، سينِما، همه روزه هرچه بيشتر به سمتي مي‌رود که تصاوير سينمايي را بدون هيچ ارجاع مشخصي به مبدأ تقليد خود، به مثابه واقعيت‌هايي در خود، نمايش و عرضه مي‌کند. اين تصاوير تلويزيوني به بيان بودريار، کم‌کم جاي آن واقعيتي را مي‌گيرد که به تصوير مي‌کشد و حتي از آن نيز مهم‎تر مي‌شود. به باور بودريار، واقعيت و به طور کلي، هر آنچه ما امروز در دنياي پست مدرن خود شاهد آن هستيم، شبکه‌هايي از نشانه‌ها و پنداره‌ها به شمار مي‌رود که ديگر با مشاراليه خود هيچ شباهتي ندارد و بازنمودي
است که به جاي نمود نخستين نشسته است. در اينجا به چگونگي تصوير دين در سينِما به صورت خاص هيچ اشاره مستقيم و غيرمستقيمي نشده است.

چارچوب‌هاي نظري اساساً واقعيت‌هايي وراي آنچه را رسانه‌ها و قوي‎تر از همه، رسانه اغواگر سينما براي بشر پست مدرن جهان ما برساخته‎اند، منتفي اعلام مي‌کنند (مگر اينکه واژه ديني در اصطلاح مرکب سينماي ديني، نسبت خود را به طور کلي با هر امر قدسي، فرازميني و متعالي از دست دهد و با مسامحه به کار رود، چنان‌که در سينماي هاليوود به‎کار مي‌رود.)

در بسط اين نظريه مي‌توان مدعي شد سينماي ديني با هر تلقي ممکني که از اين اصطلاح مرکب افاده شود، به تصوير و نمايش مؤلفه‌هاي ديني مي‌پردازد که در همان تصاوير و معاني برساخته سينِما، خلاصه و ختم شده است و هيچ دلالتي بر حقيقتي غير از تصاوير سينمايي نخواهد داشت. اين امر دقيقاً همان تناقض نهفته در اصطلاح سينماي ديني است که از يک‌سو به جهت ديني بودن بايد تماميت و استقلال بالذات حقايق و آموزه‌هاي ديني را در هر نوع ژانر و فرم فيلميک و درون‎مايه، فرض بگيرد و از سوي ديگر، بسته به سياست‎گذاري‌هاي کلان، نياز بازار، توجه به سينماي سودآور ديني و عوامل و متغير‌هاي متعدد ديگر، دين ماهيتاً سينماتيزه را توليد و عرضه کند.
در فضاي کنوني حاکم بر سينما، بحث سينماي ديني و امکانات تکامل‌يابنده آن علاوه بر مناقشه بر سر قرائت‌هاي مختلف از دين و تصوير قرائت برحق در سينما، پويا کردن دين و تفسير تجربه ديني به‎واسطه تصاوير سينمايي و اعمال روش هرمنوتيک در خوانش متون ديني جهت برگرفتن ايده براي تهيه نمايش‌نامه‌ها و چگونگي تصوير آموزه‌هاي ديني در تاريخ اديان و تصحيح بدفهمي‌ها از دين و ترويج فهم معيار درست از دين و به‎طور خلاصه مسائل از رواج افتاده مدرنيستي از اين دست نيست. حال سينماي ديني در ترازي ديگر، با مسئله‌اي به غايت مهم‎تر روبه‎روست: اينکه ممکن است ما فريب همين تصاوير و انگاره‌هاي خودساخته را بخوريم و توهمي را باور کنيم که خود آن را خلق کرده‎ايم و اين امور شبيه‌سازي شده آن‎چنان واقعيت موجود را اشباع کنند که ديگر به نظر رسد تجربه به صورت عام و تجربه ديني به طور خاص، فقط و فقط به واسطه همين‌ها امکان‌پذير است. در اين ميان، رسانه‌هاي جمعي، از جمله تلويزيون که رسانه به غايت اغواگري توصيف شده است، ابزار بسيار مناسبي براي بسط و اشاعه اين امور شبيه‌سازي شده به نظر مي‌رسند. بودريار در فلسفه خود مبني بر استحاله جهان به وانموده‌ها و حاد واقعيت‌هاي به طور خاص تکليف دين را در جهاني که اساساً پرسش از حقيقت و اصالت نه بي‌معنا که ناممکن گشته است، روشن نمي‌کند، ولي چارچوب تئوريکي را براي پبشبرد بحث از نسبت دين و سينِما در دنياي کنوني فراروي ما قرار مي‌دهد.

بودريار، واقعيت‌هاي حاد را زياده‎روي در «تأثير واقعيت» تعبير مي‌کند. به طور خلاصه مي‌توان گفت واقعيت‌هاي حاد، نسخه‌هاي بدلي هستند که آن‎قدر به اصل خود شبيه هستند که «اصل» در برابر آنها بي‎اهميت مي‎شود يا اهميت خود را به کل از دست مي‌دهد

در مجموع از مقدمات تئوريک بالا مي‌توان نتيجه گرفت که نوع رويکرد جامعه دين‌داران و سينماگران دين‌دار ـ به صورت خاص ـ به دين، از رويکرد کلي عصر و زمان و چارچوب تئوريک مسلط زمان، مستقل نيست. در نمايش آموزه‌هاي ديني از طريق سينِما هم اين پرسش مطرح است که آيا تفکيک حقايق دين با حقايقي که سينِما عرضه مي‌کند، در دنياي کنوني ما معنايي دارد يا نه و اگر دارد، بر اساس کدام مؤلفه‌ها و پشتوانه‌هاي نظري اين تمايز را مي‌توان تعريف کرد يا چگونه مي‌توان به اين آموزه بودرياري پاسخ داد که مي‌گويد: تنها حقيقت ديني آن حقيقتي مي‌نمايد که بر پرده سينِما و براي افسون توده‌ها به نمايش درمي‌آيد. (Deacy,2005)
بارها گفته‌اند از زماني که ايدئاليسم افلاطوني در تعينات پسين خود در فلسفه‌هايي همچون فلسفه دکارت، عصر تصوير جهان را بنياد نهاد و بنا به گزارش‎هاي والتر بنيامين و هيدگر در مقالات اثر هنري در عصر بازتوليد مكانيكي و عصر تصوير جهان، درک از انسان به مثابه سوژه را درک مسلط زمان کرد، ظهور حقيقت آن‎چنان که هست، مورد تعليق فلسفي قرار گرفت. پس مفهوم «بازنمايي»، سلسله نسب نويني را ميان سوژه (يا فاعل شناسا يا ذهن خودبنياد آدمي) و ابژه يعني متعلقات شناسايي و جهان خارج اعتبار کرد. مي‌دانيم که اصطلاح بازنمايي در اينجا صرفاً دال بر تصوير و بازتاب امور مستقل و بالذات نيست، بلكه بر امكان ادراك و فهم و انكشاف آنها در قالب «تصوير» دلالت دارد. در چنين سيستمي، محاكات و تشبيه، واجد مفهومي تازه مي‌شود بدين معنا که بحث حکايت‎گري از واقعيت، جاي خود را به بازنمود واقعيت مي‌سپارد و آنچه بازنمود مي‌شود، نه شبيه نسخه اصل بيروني، بلکه خود، واجد اصالت مي‌شود. اين بحث که تصوير واقعيت خود را دارد، به نوعي دگرديسي محسوب مي‌شود که در آن چيز تصوير شده به معنايي منجر به حضور در بازنمايي است: حضور داشتن به معناي هستي اعتلا يافته را تجربه کردن يا هستي اعتلا يافته را زيستن. در اينجا تصوير يک بازگويي تقليدي نيست، بلکه در ارتباط هستي‎شناختي با آن است. اين امر در برخي حوزه‌ها همچون حوزه رئاليسم تجربه‎گرا به مؤلفه‌اي اصلي بدل شد؛ يعني هنرمند واقعيتي واقعي‎تر از واقعيت پديد مي‌آورد يا به تعبير نيچه‌اي، محاکات شناختي بنيادي‎تر و برتر از شناخت مفهومي فراروي ما مي‌گذارد. آيا در مورد تصوير و محاکات دين و آموزه‌هاي ديني هم ـ بدون در افتادن به تناقض ـ مي‎توان چنين چيزي را صادق دانست يا نه؟
در مورد بحث تصوير امور ديني، مسئله به اينجا هم ختم نمي‌شود؛ چون در ظرف و زمينه اين بحث، واقعي‌تر از واقعي بودن شناخت مبتني بر محاکات همچنان در چارچوب ثنويت واقعيت/ غير واقعيت مطرح است و هنوز خلط هستي‎شناختي ميان واقعي و غيرواقعي يا به عبارتي، امتناع تمييز آنها از هم مطرح نيست (که همان محو مطلق واقعيت مستقل و استيلاي واقعيت‌هاي به اصطلاح حادي است که نشان از اين دارد که گويا تاريخ، فرياد و دعوت هوسرل را براي بازگشت به خود اشيا و واقعيت‌ها به کل نشنيده انگاشته است و حيرتش را از اينکه ديگر داريم به کجا مي‌رويم، بر اساس واقعيت‌هاي موجود بدين سان پاسخ داده است که: به سوي هايپررياليتي، به سوي نا ـ چيزها (Gane, 1991)
در نتيجه، مسئله حاد واقعي که بودريار مطرح مي‌کند، با بحث محاکات و شناخت بنياديني که از راه محاکات به‎دست مي‌آيد، دو مسئله متفاوت است. (اگرچه از نظر تاريخي، توالي منطقي معناداري را نشان دهد) و مفهوم سينماي ديني در چارچوب بودرياري است که پرسش‌ها و تعارض‎هاي نهفته در آن مفهوم را آشکار مي‌کند.

سينماي ديني در ترازي ديگر، با مسئله‌اي به غايت مهم‎تر روبه‎روست: اينکه ممکن است ما فريب همين تصاوير و انگاره‌هاي خودساخته را بخوريم و توهمي را باور کنيم که خود آن را خلق کرده‎ايم

براي سينمايي چون سينماي ‌هاليوود، شايد پرداختن به حقيقت غايي دين و حفظ تماميت آن در مقابل اغواگري سينِما، اصل محسوب نشود. تا آنجا که به مقالات و اخبار سينمايي مربوط است، در بحث از سينماي ديني، مسئله همواره بر سر رقابت گيشه و تمرکز بر تصوير وجوهي از دين است ـ هرچند اين تصوير و نمايش اساساً با روح دين‌داري در تعارض باشد ـ که مخاطبان و در نتيجه، سود بيشتري به همراه داشته باشد. در چنين فضايي، نه فقط دقت لازم براي حفظ و انتقال گوهر آموزه‌هاي ديني صورت نمي‌گيرد، بلکه به صورت اولي، مدخليت سينماتيزه‎گري گاه به حالتي مي‌رسد که در تلقي از دين گفته مي‌شود دين هيچ نيست، مگر آنچه در سينماي ديني به نمايش درمي‌آيد؛ يعني به تعبيري، ثنويت ميان دين راستين و ديني که سينِما نشان مي‌دهد. به بيان بودرياري، به کل در گفتمان پست مدرن بي‌معنا شده، سينِما، حقايقي حقيقي‌تر از اصل حقيقت را به نمايش مي‌گذارد يا عرضه مي‌کند. روشن است که با اين مباني نظري نمي‌توان در مورد سينماي ايران و برگردان مفاهيم ديني به تصاوير ديني سخني گفت. با اين حال، بحث بنيادين بديلي هم نمي‌توان مطرح کرد؛ چون در فضاي فکري بومي با کمبود نظريه و چارچوب‌هاي بنيادين در حوزه مسائل روز روبه‎رويم.
3. سينماي ديني، سينماي بومي، نظريه‎پرداز بومي
از مجموعه آنچه گفته شد، مي‌توان نتيجه گرفت که امکان تحقق سينماي ديني (اگر مضاف عليه در معناي حقيقي و نه مجازي خود به کار رود) به دليل تعليق وجه آسماني و متعالي دين و تحويل آن به فراواقعيت‌هاي برساخته سينِما منتفي است، مگر اينکه سينماي ديني را بر اساس فيلم‌هايي همچون «بروس قدرتمند»، «ايوان قدرتمند»، «مصايب مسيح» و فيلم‌هايي از اين دست يا بر اساس فيلم‌هايي با قرائت‌هاي ضد انساني از دين ـ همچون بيشتر فيلم‌هاي هاليوود که چهره‌اي مخدوش از مسلمانان تصوير مي‌کنند ـ تعريف کنيم.
در مورد سينماي غير‌هاليوودي، وضعيت اندکي متفاوت است؛ چون با وجود هجوم فرهنگ به اصطلاح جهاني غرب، فرهنگ‎هاي مختلف هنوز رگه‌هايي از انديشه‌ها، باورها و آموزه‌هاي خود را حفظ کرده‌اند و ورود به ساحت واقعيت‌هاي حاد و از دست رفتن واقعيت‌هاي راستين و جاي‎گزيني آنها با تصاوير و وانموده‌ها، روندي هم‌سرعت با غرب را نپيموده است.
براي مثال، در سنت سينمايي ايران به‎ويژه پس از انقلاب، ما با سينِماي ديني روبه‎رو مي‌شويم که به کل از سينماي ديني هاليوود يا سينماي ديني/ استعلايي/ عرفاني شرق دور، متفاوت است. به عبارتي، سينماي معناگراي ايران با تمام کاستي‌هاي تکنيک و مضمون به نوعي سينماي قائم به نماد و نشانه بوده است. تمام مؤلفه‌هاي مورد استفاده روزانه مانند هوا، فضا، قاليچه، لباس، بشقاب، کتاب، نقاشي‌ها، تابلوها و حتي حيوانات به آثار و نشانه‌هاي جهان معنوي و تصاوير خيال‌انگيز عالم استعلايي و ملکوتي بدل مي‌شوند. در اينجا نه فقط سينِما و تصاوير سينمايي، بلکه دنياي واقعي ترسيم شده به دست سينِما، تنها از نظر اشارت و تذکر به امري وراي خود واجد حقيقت و معنا مي‌شود. البته اين امر، در سطح عمل و توليدات سينمايي اتفاق مي‌افتد. بااين‌حال، ورود به مباحث نظري و تحليل وضعيت سينِما و استقلال حقايق دين از چگونگي تصويرشان در سينِما به بنياد‌هاي محکم و تبيين‌هاي فلسفي نيرومند نياز دارد. البته تبيين‌هاي مبتني بر رئاليسم خام و نظريه‌هاي مطرح در فلسفه اسلامي سهم بزرگي در اين حوزه ايفا نمي‌کند؛ چون بحث از سينماي ديني به نظريه‌هايي نياز دارد که علاوه بر تبيين وابسته نبودن حقايق و آموزه‌هاي ديني به سينما، متغيرهاي ديگري را هم در روند ظهور و نمايش سينماي موسوم به سينماي ديني/ متعالي در نظر بگيرد. درک و کشف اين متغيرها شايد وقتي آسان‎تر شود که به متغيرهاي غالب در سينماي امروز غرب توجه شود. شناسايي اين متغير‌ها مي‌تواند ما را در درک فرآيند معناسازي سينِما در دنياي امروز و در قدم بعدي، جاي‎گزيني متغير‌هاي آن با متغيرهايي بديل و بومي ياري رساند.
نمودار زير مهم‎ترين عوامل و متغير‌هاي برسازنده روند توليدات سينمايي را نشان مي‌دهد و سينماي ديني هم در فرم و در بستر سياسي/ اجتماعي از اين مدل پيروي مي‌کند. علاوه بر اينکه اقتصاد و منابع مالي سينِما در شکل‎دهي به سمت و سو و درون‎مايه آن نقش اساسي دارد. با تحليل اين متغير‌ها مي‌توان در تأييد رويکرد بودرياري به سينماي ديني مدعي شد که فرهنگ سرمايه‎داري پست مدرن، با در دست داشتن قدرت و ثروت و رسانه، شعور و افکار عمومي را چنان شکل مي‌دهد که با بستر سيستم موجود سازگار باشد. در اين ميان، دين نه يک امر قدسي، متعالي يا معنوي، بلکه به عنوان يکي از ابزار شکل‎دهي به فرهنگ عمومي و اذهان توده‌ها درمي‎آيد و بدين ترتيب، درک معناي بودرياري برساخت دين به دست سينِما منطقي و معنادار مي‌نمايد.
4. نمودار متغير‌هاي برسازنده سينِما و فرم و محتواي سينماي ديني

اين نمودار، ساز و کار دين سينمايي و تصوير حاد واقعي از دين را تبيين مي‌کند. اينک با اولويت قرار دادن معنويت و حقايق نهفته در اديان براي دعوت مخاطب به درکي ژرف از آموزه‌ها و معاني دين، چه مناسباتي بايد در اين نمودار تغيير کند و چه پشتوانه‌هاي نظري قابل دفاع را بايد دريافت کرد، پرسشي است که همچنان نيازمند پژوهش و تأمل است. روشن است که بدون فراهم آوردن پاسخ يا پاسخ‌هايي (مکفي يا غير مکفي) به اين پرسش، هر گونه بحثي در حوزه سينماي ديني، تکرار مکرر و بي‎بهره از توان نظري و کاربردي لازم براي چالش‌هاي سينماي ديني در دنياي معاصر خواهد بود.


منابع
Gane ,Mike, Baudrillard: Critical and fatal theory1997.
Deacy, Christopher, Faith in film: religious themes in contemporarycinema, 2005.
Dittrich, Julia, Gemeinsamkeiten und Unterschiede zwischen Adornos und Baudrillards Dipl Soz, 2007.
Kienscherf, Markus, Simulation,Hyperreality and the Gulf War(s), 2007.
Mohr, Andreas, Verdrängung widerständiger Lesarten? Medien und Macht bei Jean Baudrillard und stuart Hall, 2010.
Schäfer, Mike Steffen, Wissenschaft in den Medien, GMBH,2007.

×